تبليغاتX
«»«»«»« گیلدا »«»«»«»

روز از نو روزی از نو!

باز گیلی، باز مترو، باز اذحام و انفجار! 

 ( خدایا شکرت! زنده ام! نفس می کشم! توان این رو دارم که رو پای خودم بایستم!)

خانم صندلی رو به رویی:    

گیلی خانم:   

گیلی تو دلش می گه: وای وای وای! چه قیافه اخمو و خشنی!  گیلی نترس،حالا یه تعارف کن، زشته!

 یه نفس عمیق می کشه و با یه لبخند ملیح و دختر کش میگه: "خانم بفرمایین!" 

خانم صندلی رو به رویی : من تا دستمو نشورم چیزی نمیخورم.

گیلی تو دلش می گه: ای ول! پس دلش میخواد بخوره منتها مشکل دستشه! بزار یه کوچولو سر به سرش بزارم یه نمه نیشش باز شه!!

گیلی میگه:  إ چه جالب!  من اگه دستمو بشورم چیزی نمیخورم! 

خانم صندلی رو به رویی: چرا؟!!..... خوب دستم پاکیزه ست ،حیفه کثیف میشه!! 

گیلی یه نمه آب و تابشو بیشتر می کنه، زبونشو دور لبش می چرخونه، شروع می کنه به خوردن انگشتاش!! خانم خشنه هم  آب از لب و لوچش آویزونه  

خانم صندلی روبه رویی: خوشمزه ست؟!!

گیلی: آره!!

خانم خشنه: میدونی چرا؟!!

گیلی: اوهوم!! چون میکروب داره !!! 

حالا  بیخیال بهداشت ! بفرمایین میکرب!!  

آخ ببخشید " تمبر هندی "

خانوم صندلی روبه رویی انگار رام شده، گیلی رو آرزو به دل نمی ذاره و در حالیکه می خنده ، خم می شه یه کوچولو ازتمبر هندی بر میداره! 

پانوشت ۱: امان از حرفای یواشکی دل! " یکی نیست به اینا بگه بهداشت کیلو چند؟!! بخور حالشو ببر!"

پانوشت۲ :ـ آقا بابک نبینم دفعه بعد تهدید کنی دیگه پیشم نیای ها!! گیلی خانوم همون گیلی یه شیطونه سابقه!!! شما ها نباشید من واسه کی بنویسم ؟!!! هان؟!! 

مخلص همتونم هستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 10:17  توسط گیلدا  | 

 

 ناله هامان در انعکاس اصواتی گنگ و بی نشان محو گشته و گونه های سیلی خورده و کبود شدۀ مان در زیر تازیانه دروغ و دورویی، نشان همیشه جاودان معصومیت از دست رفتۀ ماست!!

بار الهی ! مگذار یک وجود ، یک حضور، یک ضربان بی صدا که به شماره می رود در ذرات معلق هوا پنهان شود.

"پرنده ای بی بال، هویتی نامعلوم، فانوسی بی نور، شبگردی کور، هرچه بودم ، هر چه باشی، ناز نگاه اقاقی را به دنیای مفروش!

انسان باش و در فقدان اندکی صداقت تحصن کن!!! "

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 17:56  توسط گیلدا  | 

 

چقدر سخته! گل آرزوت تو باغچۀ یکی دیگه باشه و تو روزی هزار بار خودتو بکشی و زیر لب آروم بگی:

" گل من ! باغچه نو مبارک"  

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 15:0  توسط گیلدا  | 

 

در تبسم هر سنگ، تکه های شکستۀ شیشه غوغا بر پا می کند...

 و در پس هر نگاه شورانگیز، حادثه ای ویرانگر...

و ما از گنجایش این همه باور عاجزیم!!!

دریغ از یک پنجره کوچک و دلی که بتوان از آن پنجره خدا را دید!!!

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 11:31  توسط گیلدا  | 

درجنگل شوکرانهای بی نشان، من هستم و یک آسمان قناری گم شده.

درمحبس ندامت، از شرم شکوفه های یخ لبریزم.

متهمی هستم شرمسار در دوزخ حقایق، بی پناه و زخمی از سنگ خودخواهی، احساس، غرور، جنون....

شاید بخشش را به مجازات ترجیح می دهی شاید..!!!

امشب گویی قدیس معبد سکوت را به قربانگاه گریه می برند و تندیسهای بلورین افکارش را در گودال پشیمانی ، سنگسار می کنند.

می دانم! باید بمانم و نظاره گر شهادت خویش باشم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 17:28  توسط گیلدا  | 

 

گذر ایام چه زود گذشت!

سالهای انتظار! انتظاری طاقت فرسا، برای آینده ای روشن، مملو از دلواپسی و دغدغه های ممتد و تکراری!

گیلی خانوم مثلاْ یه سال بزرگ شدی. چی ها بدست آوردی؟ چی ها از دست دادی؟ چند بار زمین خوردی و با سماجت تمام از جات بلند شدی؟ چند بار از عالم و آدم و حتی چهار دیواری اتاقت شاکی شدی و بغز تو، تو چین و چروک خنده های صورتت پنهون کردی؟ اصلاً چند بار از ته دل خندیدی؟ به چند تا از آرزوهای مهالت رسیدی؟ دیدی چه زود گذشت ؟ 27 سال؟!!

به قول پدرم 27 سال پیش که از اولین گذرگاه رد می شدی فکر میکردی یه روزی به اینجا برسی؟!!.. 27 سال پیش با اولین گذرگاه زندگیم آشنا شدم و در عین تهی بودن ، عبور از اولین گذرگاه رو تجربه کردم. گذرگاه تولد! گذرگاه احتیاط! و یا شاید هم گذرگاه حادثه؟! میگند تو یه شب سرد و بارونی، وقتی صدای شیونهای شبانه مادرم تو فضای خونه پیچیده بود فارغ از هر چی بدی، پاک و بی ریا، فریاد کنان و بی مهابا ، پا به عرصه وجود گذاشتم.  تو این دنیای زشت، پر از نیرنگ و هیاهو، نمی دونم چرا اینقدر واسه به دنیا اومدن بی تابی  می کردم. دنبال کدوم گره گمشدۀ وجودم بودم؟

کوچیک که بودم واسه آیندم یه دنیای خیالی ساخته بودم. یه چهار چوب امن ، یه محدوده کوچیک که قرار بود روزی بزرگ شم و در اون به آرامش گمشدم برسم. دلم میخواست چشمامو ببندم و وقتی باز می کنم ببینم بزرگ شدم. اما حالا که بزرگ هستم، وقتی مشغله فکری و مشکلات طاقت فرسای زندگی و زمین خوردنهای پی در پی تاب و توانم رو میگیره و بیش از پیش نا امیدم می کنه، حاضرم دارو ندارمو بدم و حداقل یه بارم شده به ایام خوش کودکی برگردم. تازه این جمله دکتر شریعتی رو درک می کنم که " کاش می شد به زمانی بازگردم که تمام غمم شکستن نوک مدادم بود"

یاد پدرم می افتم . ایشون شدیداً اهل مطالعه و کتابخونه شخصیشون مملو از کتابهای دکتر  شریعتی و .. بود. پدرم از 18 سالگی تمام خاطرات زندگیشو روزانه تو دفترای خاطراتش جمع آوری می کرد. بچه که بودم هیچ توجیهی برای این عادت شبانه پدرم و پر کردن صفحات دفترخاطراتش نمی دیدم. . بهش می گفتم این دفترا به چه درد میخوه؟! اونم در جواب می گفت: بزرگ میشی می فهمی!

روز تولد 16 سالگیم رو هیچوقت فراموش نمی کنم! یه روز به یاد ماندنی و خاطره انگیز! یادش به خیر! 16 سالم بود! کله شق بودم و پر ادعا! اونقدر مغرور که حرف هیچ احدی رو قبول نداشتم. شعارم این بود که من می خوام پس می تونم رو پای خودم بایستم و مستقل شم. اما این تفکر 180 درجه با اعتقادات خونوادم  متفاوت و براشون غیر قابل قبول بود. البته حضور پدرم و نوع تربیتش در جهت بخشیدن به اعتقاداتم بی تأثیر نبود. از بچه گی بهم یاد داده بود که برای رسیدن به هر چیزی باید تلاش کنم.  من هم در سن 11 سالگی به شیوه خاص خودش عملاً با معنی و مفهوم استقلال مادی آشنا شده بودم. پدرم اولین معلم روستاشون بود. 11 ساله بودم که به شاگردای کلاس چهارم پدرم درس می دادم . وقتی شاگردی از لحاظ درسی ارتقاء پیدا می کرد؛  به پاس تشکر و قدردانی یه جعبه شیرینی می آوردند اونوقت پدرم صدام می زد و می گفت: این مزد درس دادنته بخور و یادت باشه  بدست آوردن هر چیزی سخته! اون زمان این قضیه برام نامفهوم بود. اما من واسه خاطر شیرینی هم شده هر چه در توان داشتم واسه شاگردام می ذاشتم. شاید باورتون نشه ؛ بعدها علاقمندی من به تدریس باعث شده بود که درامد خوبی  از تدریس داشته باشم و چه پولهایی که از این راه به دست نیاوردم ، اما هنوزم که هنوزه بعده این همه سال ، طعم اون شیرینی ها زیر زبونمه و هیچ شیرینی ای برام لذت بخش تر از اون شیرینی ها نبوده و نیست!

شاید همه اون اتفاقا و اثر بخش بودنش باعث شده بود که از 11 سالگی به مقوله بسیار مهم  و نامتعارف استقلال فکر کنم و تداوم این ذهنیت در 16 سالگی این جسارت رو بهم داد که علیرغم ترس از عنوان کردنش، صراحتاً این موضوع رو با پرورویی تمام تو روز تولدم اعلام کنم! گرچه برای پدرو مادرم این قضیه قابل هضم نبود اما!!..

خیلی محکم از جام بلند شدم و گفتم: مامان و بابای محترم! حس میکنم تو اوج جوونی با یه دنیا آرزو پیر شدم. یه جورایی در دامتون اسیرم . شما چطور دلتون اومدمنو از رسیدن به آرزوهام محروم کنید؟.! مامانم گفت: خدا مرگم بده چه آرزویی؟! مگه کم واست گذاشتیم؟! منم که بابت انتخاب رشته زوکی از دست جفتشون شاکی بودم گفتم. استقلال! می خوام مستقل شم!

عصبانیت تو نگاه پدرم موج میزد . شاید خیلی دلش میخواست یه سیلی بخوابونه دره گوشم! یا شاید هم...! بعد از کمی موعظه درمورد جامعه و گرگ  و غیره دستمو سفت گرفت و رفت سراغ کتابخونه قدیمیش. گفت دفتر خاطرات سال 1360 رو پیدا کن! من هم از ترس شروع کردم به گشتن قفسه کتابها و بالاخره بعد از کلی جستجو پیداش کردم . گفت صفحه 10 بهمن رو پیدا کن! بعد از اتاق رفت بیرون و من رو با خاطراتش تنها گذاشت. . صفحه 10 بهمن با بقیه صفحات فرق داشت. عنوانش این بود! اولین گذرگاه من!

پدرم اونقدر زیبا تمام اضطراب و دلواپسی های خودش و دردها و فریادهای مادرم رو قبل از تولدم ، بیان کرده بود که حس کردم خودم اون لحظه اونجا حضور دارم. از خودم خجالت کشیدم. تازه متوجه شدم گذرگاه زندگیه من در واقع یکی از گذرگاههای به یاد موندنی پدرم هم بوده و من چقدر بی تفاوت از کنارش رد شده بودم. فقط به خودم فکر میکردم وغافل از اینکه برای خونوادم هم مهم هستم. دیگه هیچ رغبتی برای تداوم روشهای احمقانه، لج و لجبازی و رسیدن به هدفم نداشتم. البته بگذریم که بعدها بالاخره به آرزوی دیرینه م رسیدم و بعد مدتها به حرف پدرم رسیدم که جامعه گرگ زیاد داره باید گرگ باشی تا خورده نشی!

امسال هم مثل سالهای قبل خونواده ، دوستان ، همکاران و از همه مهمتر دوستان مجازیم  منو شرمنده لطف و محبتشون کردند و هر کدومشون جدا برام تولد گرفتند. تعداد تماسها و اس ام اس ها نسبت به سالهای قبل چند برابر شده بود. به خودم می بالیدم که امسال برای دوستان و اطرافیانم پررنگ تر از سالهای قبل بودم. چرا که کسایی بیادم بودند که سالها ازشون بی خبر بودم و فکر میکردم از صفحه ذهنشون محو شدم.

سه تا جشن تولد! سه تا کیک! دل همه تونم بسوزه!

جاتون خالی ! خیلی خوش گذشت! اما می خوام اعتراف کنم تو تک تک لحظه هاش یه آه ، یه حسرت یا شاید هم یه بغزی که جرات شکستن رو نداشت، تو گلوم جا خشک کرده بود.

تصورشو بکن چقدر تلخ و دردناکه که عالم و آدم و همه کسایی که حتی فکرشو نمیکردی به یادت باشند از دور و نزدیک تولدتو بهت تبریک بگند و بعد عزیز ترین کسه زندگیت ، کسیکه نبض زندگیتو تو صدای گرمش احساس می کردی و یادش به تک تک ثانیه هات معنی و مفهوم می بخشید، یادش بره که تو امروز به دنیا اومدی!

+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 15:38  توسط گیلدا  | 

تولدم مبارک!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 10:52  توسط گیلدا  |