و اما دیگر هیچ!!!...
دیگه زدم به سیم آخر!!! میخوام در این وبلاگو تخته کنم!... نامرده هر کی اینکارو نکنه!!!...
شاید برگردم شاید هم!...
مهم اینه که دوستتون دارم!!! اونقدر دوست داشتنی بودین که تو خاطرم می مونید.
بزارین خلاصتون کنم اعتراف میکنم که شما یکی از داشته های انگشت شمار زندگیم هستین!!!
دربست مخلص همتون هستم.
بهترینها رو براتون آرزو می کنم.
شاد باشید.
![]()
نقطه، ابتدا، انتها، مسیر، خط، خط راست، خط فاصله...! فاصله...! فاصله....!
همش 6سالم بود که برای اولین بار، تو کلاس درس، تو یه محدودۀ کوچیک که سرآغازحضورم در عرصه اجتماع بود، با معنی و مفهوم فاصله آشنا شدم. یادش به خیر اون زمان خط فاصله برام شروع و پایان یه دلواپسی کوتاه و قشنگ کودکانه بود. وقتی نگاههای بهت انگیزم تو لغتها گم میشد ، واژه ها یکی پس از دیگری به طرز وحشتناکی ، میون خط فاصله ها خودنمایی می کردند. هر چه فاصلۀ بین خط فاصله ها کوتاه تر می شد؛ به همون نسبت از شدت دلواپسیها کاسته می شد.
بزرگتر که شدم هم زمان با وسعت دامنۀ دیدم نسبت به محیط پیرامونم ، معنی و مفهوم فاصله متفاوت تر از قبل در عرضه تفکراتم نمایان شد و در عین ناباوری تو اوج جوونی و خامی، فاصله ها رو در مسیر طاقت فرسای زندگی به طرق مختلف تجربه کردم. دیگه مثل زنگهای املاء فاصله یه استراحتگاه کوتاه مدت بین دو دلواپسی تکراری و کوتاه نبود. حالا با کلمات جدیدی آشنا شده بودم و وازه های دیگه ای هم بودند که به زندگیم جهت می بخشیدند. ابتدا...! مسیر...! انتها...! و مهمتر از همه هدف...!
با اینکه کم تجربه بودم ، باید یاد می گرفتم که هدفمند باشم و یکه و تنها ، تفکراتم رو مدیریت کنم. باید بهترین و کوتاه ترین مسیر رو انتخاب می کردم. حالا دیگه فاصله یک مسیر بود برای رسیدن به هدف!! یک مسیر ممتد، کشنده، طاقت فرسا و خسته کننده!...
وقتی فاصلۀ بین ابتدا وانتها زیاد میشه ، اونوقت خودتو به آب و آتیش می زنی تا از تنگناها بگذری و در وسعت کهکشانها محو شی . باید فاصله ها رو کوتاه کنی چون بر این باوری که انتهایی هست و تو باید بخاطر باورهایی که داری به انتها برسی.
شاید یه وقتایی چشمای منتظرت تو فاصله گم شند. شاید تو فاصله خلاء درونی خودتو احساس کنی. شاید شاکی شی از خدای خودت که چرا پریدن رو بهت یاد نداده تا فاصله ها رو کوتاه کنی. شاید وقتی داری از جنگل شوکرانهای بی نشان می گذری و با پای برهنه از گذرگاه ها رد می شی، نفهمی چند تا مورچه رو زیر پات له کردی و از چند تا شقایق امیدوار بی تفاوت رد شدی...شاید!!!
« من » و « تو » از ابتدا شروع کردیم. اوایل از فاصله بیزار بودم. از دلتنگی! از هر چی که « من » رو از « تو » دور می کنه. هر قدمی که به جلو بر می داشتم « تو » رو دورتر از خودم می دیدم. اونقدر دور، مثل یه نقطه...! نقطه...! نقطه...!
چقدر نقطه شدن رو دوست دارم. چقدر یکی شدن رو دوست دارم! بی انتها! بی ابتدا!...یکی شدن چقدر زیباست.
ای کاش « من » و « تو » هم یکی می شدیم. نقطه می شدیم . محو می شدیم اما نه!!!....
رسم زندگی اینه که یه ابتدای کوبنده و امیدوار باشی و بخاطر باورهایی که داری ، چه غلط و چه درست، تو مسیری که اسمش تقدیره به زمین بخوری و با سماجت تمام از جات بلند شی.... یک بار !... دو بار!... سه بار و ...
گرچه در قاموس طبیعت فاصله رسم خوشایندی نیست اما باید یاد بگیریم که فاصله ها رو جزئی از خودمون و سرنوشتمون بدونیم !!! باید ناخواسته دوستشون داشته باشیم چرا که به زندگیمون جلوه ای بی نظیر ِ، معنی و مفهومی خاص می بخشند!
به خودم می بالم که برای « تو » یه ابتدا بودم. یه شروع مملو از صداقت ، صمیمیت و پاکی!!!
نمی دونم تا حالا جای « من » و « تو » بودین؟!! تا حالا ابتدا و انتها شدن رو تجربه کردین؟!!!
برای چند نفر یه ابتدای با شکوه و موندگار بودین و برای چند نفر یه انتهای سخت و دست نیافتنی؟!!!
مطلبم را با نامی که سرآغاز گرمی وجودم ست آغاز میکنم ! آری نامی که گرمای وجودش امشب به من آرامشی دیگر داده است و یادش مرا در شبهای پر تلاطم و پر از اندوه نجات میدهد ...
دوست؛ کلمه زیبایی است که تپش قلب بی ریایش را صادقانه احساس می کنم و اوست که معصومانه به حرفهایم گوش می سپارد , در چشمانش پاکی آب را می توان جستجو کرد و صداقت در تمامی زندگیش جوانه زده و از ذره ذره وجودش مهربانی می بارد . تمام سهم من از او آسمان کوچکیست که نیایشگاه پرنده و باران است ...
ای دوست تنهایم مگذار! عشق تنها لبخندیست پر از حکایت های روشن و زمین با نگاه تو وسعتی ست پر از حاشیه های سبز که هر صبح توفیق تنفس را در من زنده می کند . هر بار که به یاد تو میافتم احساس میکنم باید چیزی بنویسم , چند خط از دریا , چند خط از ابر و چند خط از خاک اما مگر عطر تو میگذارد , دیگر کلمه ها مجالم نمی دهند. مرا صدا میزنند ...قلمم را بر میدارم و همه درختان را صدا میکنم و برای همه رود خانه ها نامه مینویسم تا همه بدانند تو در من جریان داری. آری! دیگر اشک لازم نیست من اگر نوشته هایم را روی سینه ام بنویسم، تو از اتش و گرمای درونم میتوانی خود را بیابی , آنگاه نسیمی از شعله های عشق تو را و مرا در آغوش میگیرد ...
گاهی در زندگی ما انسانها لحظاتی یافت می شود که نه سکوت می تواند از سنگینی شان بکاهد و نه فریاد کشیدن , در این زمان است که آدمی می خواهد کلامش را , فریادش را , حرف دلش را به گونه ای بزند که تمام احساسش در کلماتش هویدا گردد و من امشب برای کسی که روزهای گمشده ام را مثل قطرات باران نرم و سبک بال برایم به ارمغان آورد و تداوم بی پایان نگاهش به زندگیم انتظاری به رنگ نسیم داد , نوشتم .
آنگاه که خورشید عشق در پهنه آسمان می درخشد و هنگامی که آوای عشق فضای قلب انسان را مرطوب می کند آنگاه است که در میابیم زیستن چه زیباست و عشق چه با شکوه!!!!!
«شایان»
زندگی چشمه جوشان سخاوتمندی است كه هر كس به قدر خود از آن آب بر میدارد .
زندگی زیباست حتی وقتی همه دلبستگی هایت بر باد میرود ، اگر با خودت رو راست باشی وقتی كسی نیست برای شنیدن حرفهایت می توانی با قطرات شبنم همراز شوی .
می توانی وقتی همه حرفها و دستها با تو بیگانه اند به احساس یكی شدن بیاندیشی.
وقتی احساس میكنی كسی نیست برای با تو بودن می توانی با آبی آسمان دوست باشی.
زندگی دلشوره و غم هم دارد ،غمهایش را می توان رها كرد و دلشوره هایش را می توان مثل دلشوره های پاك و ساده دنیای كودكی شیرین و بیاد ماندنی ساخت .سهم ما از زندگی هر چه هست ،كم یا زیاد خوب است .
اگر ناخواسته آمده ایم و روزها را دوره كرده ایم ، اگر روزی كه نمی دانیم چه روزی است میرویم اما باید كه خود را در یابیم و غبار از آیینه هایمان بر گیریم .
من شبهای بارانی را دوست دارم وقتی كه تمام كینه ها شسته می شود.
من پنجره را دوست دارم هنگامی كه باران مشتاقانه با شیشه گره میخورد .
وقتی كه علف های سبز به صمیمیت باران قد علم می كنند،می گویم كاش مثل باران باشیم تا عظمت دریاها را نمایان كنیم . زینت پاییز باشیم و آهنگ برگها را صفایی دیگر دهیم تا دیگر رهگذری بی اعتنا گام در كوچه های تنهایی مان نگذارد و برگهای زرد احساسمان را لگد نكند و دیگر كسی نگوید كه پاییز غم انگیز است .
«شایان»
این پست رو اختصاص دادم به یکی از نوشته های «شایان»
دلم میخواد نظرتون رو در مورد این متن بدونم و اینکه سهم شما از این چشمه جوشان سخاوت « زندگی» چقدره؟!!!
« تقدیم به عزیزی که فرسنگها از من دوره »
در ژرفای حافظه الفاظ از افکارم بدورند. قلم عاصی از نگاشتن، دل خسته از سرودن، لب مرثیه سرای شب و پگاه، طلوعی دیگر در پس سایه های مرده،
انتقال احساس ممکن نیست. برصحنه زندگی گیسوان عروسکان را می برند و در پشت شیشه غبار آلود ویترینها به نمایش می گذارند. انتقال احساس ممکن نیست!!
آری! تردید سدیست مستحکم ، میان دو تپش ، دو بیگانۀ آشنا، بیگناه و محکوم به بازی کودکانه طبیعت!!
از دروازه آهنین تصور، بدون گذرنامۀ حقیقت، پیکر خسته ام را عبور می دهم. امشب دل زخم خورده ام پر می گیرد. بسویت می آیم تا غربت شبانه ام را التیام بخشی و با هم سوگوار چشمانی باشیم که در آنسوی تپه زارهای شنی ، در لابه لای خارهای سرد، در حسرت ذره ای صمیمیت خشکید.
سکوت است و در آن راز یک جهان فریاد نهفته! خلوتکدۀ شامگاهی قلبم آدمی را به یاد اعدام آفتاب می اندازد. در این آلونک محقر تنهایی ، نوایی سوزناک، بیرحمانه کالبد وجود را به آتش می کشد. سردرگم، پر غرور و با تکبر، لبریز از ارغوان کاغذی مهتاب، در حسی غریب ، محو نگاهت می شوم تا شاید توجیحی برای غربت گلهای شمعدانی باغچه کوچکم بیابم و در این سراشیبی درد ، آسمان جسورانه ، سخاوت درختان را به رخم می کشد.
با تو بودن زیباست. تکه ای از مخمل خاک خوردۀ نگاهم را بر کنج خانۀ دلت قاب کن! لحظه ای با من باش.
وقتی در میدان خوش باوری ها ، بالهایم در زیر توده های آهکی توهم، در عبور رعد آسای دقایق شکست، به کوچ، به عروج، به هجرت، به قداست سیطره نیلگون آسمان ناباورانه شک کردم. پر پرواز نداشتم اما دلی بود و سودای پروازی بی بازگشت ، به عظمتی بی انتها، به سیاره ای دور افتاده که هزاران سال از انجماد خاک و معیارهای پوچ و بی مفهوم زمین خالیست.
بالهایم را ، تنها یادگار لحظات شیرین انتظارم را، در گذرگاه احتیاط، در روزنه ای مرموز و ناشناخته بنام زمین جا گذاشته بود. عمری اندیشه ام ، حول محور تقدیر ، ناموزون و سر سام آور می چرخید. استمرای طاقت فرسا و طولانی ، در میان یک تهی وحشتناک و نفرت انگیز و تردیدی محصور شده در حصار حقیقتی انکار ناپذیر.
آری نمرده بودم، ناخواسته نفس می کشیدم. ناخواسته به نهایت می رسیدم . می باریدم از ابری تیره که خیال باریدن نداشت. قلبم آئینه بود و رویایم آفتاب ؟ چه می خواهم؟! به کجا می روم؟!! شبگرد کور و وادی نور؟!! چقدرپرسه در کوچه پس کوچه های تاریک دلواپسی؟ چقدر تکرار سقوط ستاره در محفل عارفانه اشباه؟!! چقدر علامت؟ چقدر ورود ممنوع؟
براستی آبیه مطلق کجاست؟!! شاید آنجا که من و تو در هم معنی می شویم و در ما معنی می شود ، تشنگی، قحطی، خشکسالی و تمنای قطره ای از باران رحمت و آب چه زیبا روحمان را از خواب قحطی بیدار می کند!!
روزهایم بی روزنه باقی مانده اند. می خواهم در میعادگاه باورهایم شیونهای شبانه ام را بشنوی و فریاد دلم را به بیان سپیده نقش زنی!
می دانم من مدیون نگاه مظلومانۀ بارانم. آن روح باران خورده ای که اتش سوزان غربتم در زیر گامهای استوارش گلستان شد.
ای آبی مطلق چگونه می شود در غیابت با روح سبز باغچه دوست شد.
تو از تبار آبی و من از دیار آئینه. شکستنم زیباست و بخشش و قداست تو بی سابقه. نمیدانم در این کوران دلتنگی چه میخواهیم از هم؟!! قراراست میراث ماندگار دلواپسیهامان را با هم در کدامین خرابه مدفون کنیم. اما می خواهم به دیارم بیایی. می خواهم آئینه ام باشی. به زلالی آب، روحبخش، بخشنده، راسخ، پایدار و همیشه جاودان.
مامان جون سلام!! نگرانه من نباش! من هم خوبم!! !بغاله سره کوچمونم خوبه!! حالا اینا رو ولش سامی جان خوبه؟!!
چشمام به گوشی خشک شد!! کجا بودی تا حالا؟!! ![]()
( ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد) ![]()
دیشب مثلاً یلدا بود. اصلاً بهم خوش نگذشت. تنهایی میرزاقاسمی، ماهی شور و زیتون پرورده بانضمام سبزی خوردن و نوشابه خوردم. تنهایی شیرینی خوردم. تنهایی میوه خوردم. تنهایی آجیل خوردم .تنهایی دلستر خوردم .تنهایی هندونه خوردم. تنهایی چیپس کاری+ چیپس فلفلی خوردم. تنهایی پفک خوردم. تنهایی لواشک خوردم. تنهایی دلستر خوردم ( یه وقت فکر نکنید دلسترو دو بار گفتم اشتباه شده ها؟!! دلسترو دو بار نوشتم چون دو نوعشو خوردم لیمویی و گلابی
) و تنهایی...
نصفه شبم تنهایی دل درد گرفتم. نبودی ببینی تنهایی رفتم اون دنیا و سوک سوک برگشتم!![]()
وای دلم !!! مامان جونی کجایی!! به دادم برس!! دارم می میرم.![]()
تو رو خدا نگو بادمجونه بم آفت نداره! نگو وروجک تو روی هر چی بادمجونو کم کردی!!!
ولی مامانی خودمونیما، برو خدا رو 100 هزار مرتبه شکر کن که تنها بودم و تنهایی اینهمه کار کردمو این همه چیز خوردم. اگه تو کنارم بودی احتمالاً BOOOOOOOM منفجر میشدم.![]()
یه چیزی بگم بخند!! دیشب یکی از همکارام یه اس ام اس داد که ای از دنیا بی خبر کجایی؟ چشمت روشن امروز تولد میترا جونه!!! میترا خانوم تو شب یلدا به دنیا اومده!!
مامان خانوم میترا خانوم کی بیده؟ اسمش آشناست؟!! گیس بریده یه نیم ساعتی فکرمو مشغول کرد؟!! نکنه هوووی نه نه بزرگه دختر خالۀ خواهر شوهره قدسی خانوم مامان خواستگاره جدیدمه؟!!!![]()
شیطونه میگه یکی رو اجیر کنم بره خفتش کنه !! میشه بری تحقیق این میترا خانومه ورپریده؟!!
ساعت 23:00 و امان از این اس ام اس هاای بی محل!!! در چه حالی؟ به قوله بعضیها تنهایی سیر آفاقو انفس می کنیم .
تنهایی.. تنهایی... تنهایی... .....وای !!! وای!! آخ دلم
- اوه گرفتم جریان چیه!! چه یلدایه شاعرانه ای!! حواست باشه فردا همه بلااستثناء ساعت 9 شرکتیم یه وقت سوتی ندی کله سحر پاشی بیای شرکت؟!!
- بابا خوش خیال!! شما چه ساده ای .
خائن زیاده، یادته پنجشنبه که بین دو تا تعطیلی بود سه شنبه ش از هر کی پرسیدم گفتن نمیایم . اما پنجشنبه سر ساعت 7 همه شرکت بودند . حالا این وسط کی ضایع شد؟ ... تو؟!!!![]()
- نه این دفعه فرق می کنه اون تو بودی اما این منم. میخوام تفاوت ( من و تو ) رو از اعماق وجود احساس کنی
- هر که با ما در افتاد ور افتاد
ببینیم و تعریف کنیم
فردای شب یلدا ورود من به شرکت 8:30 و دریغ از یک نفر که نیومده باشه!!![]()
ورود همکارخوش بین ساعت 8:50 و ضایع شدن و .. حالا تا آخرشو بخون!!![]()