
تو یه روزه ابری و سرد پاییزی، نسیم قصه ما تک و تنها ، مشغول جمع کردن وسایل اتاقشه.
نسیم امروز حسه غریبی داره. گرچه این حس تازه نیست اما هر چی که هست اونقدر غریبه که خستگیه یه روز پر التهاب و پرجنبو جوش رو تو تک تک تارو پوده وجودش احساس میکنه. از دانشگاه و محل و کارو ترافیک گرفته تا جمع و جور کردن لباسا و خالی کردن قفسه های کتاب و ...
خونه نسیم یه محدودۀ کوچیک و نقلیه ، یه اتاق 9 متری ، یه چهار دیواریه آبی، تو یکی از محله های قدیمیه تهران. اگه بدونید این دختر با درو دیوار اتاقش چه حالی میکنه؟.. اگه بدونید؟...
اینجارو سه ساله پیش از خانم بزرگ اجاره کرده بود. بعد فوت خانم بزرگ ، وراث برای فروش اونجا اقدام کرده بودند و نسیم با اینکه از نظر مالی شرایطه فوق العاده بدی داشت باید هر چه زودتر از اونجا نقل مکان میکرد. خلاصه سرتونو درد نیارم که با گرفتتن وام و ... با کلی جستجو تونسته بود یه سویئت کوچیک واسه خودش دست و پا کنه . گرچه اجارش زیاد بود اما به خودش میگفت: من اگه بخوام می تونم و از پسش بر میام . اگه تنهام خدا با منه و تو سخت ترین شرایط تنهام نمی ذاره.
بعد یه آه سردی میکشه و دستاشو باز میکنه و داد میزنه خدا.....!!!!!!!
خودمونیم چقدر اسباب کشی سخته. چطور دلت اومد منو از اینجا بیرون کنن؟ چرا دلت واسه تنهاییم نسوخت . مگه بدبختیه نسیمو ندیده بودی؟ هان؟...
- ای کاش می تونستم اینجا بمونم! ای کاش خانم بزرگ نمی مرد! ای کاش...
حالا نسیم خانوم به جای اینکه با ای کاشات زندگی کنی بگو خدایا کرمتو شکر. به همین نفسی که میاد و میره شکر.به همین خستگی کار و دردسرای روزمره زندگی شکر. همین که تنت سالمه و میتونی روپای خودت وایسی خودش کلیه. خیلی ها هستن گشنه وتشنه میخوابن . خیلی ها هستن مریضند و خرج دوا ودکترشونو ندارن و اونوقت تویه تازه به دوران رسیده از عالم و آدم شاکی هستی؟... بچه پررو بشین سره جات. حالا هر کی ندونه فکر میکنه چقدر اثاثیه داری! پاشو تنبل از ظهر هم گذشته.
لبخند قشنگی رو لباش نقش می بنده و با حرفا و جملات تکراری خستگی کار از تنش میره.
به دیوار آبیه اتاقش نگاه میکنه. به چهار فصلی که تو اتاقش گنجونده. تابلو هایی که خودش کشیده بود.
نسیم باید امروز از این خونه و خاطرات خانم بزرگ خدافظی کنه اما نمیدونه چطور؟!
هنوز نفسای خانوم بزرگ هوای اتاقش رو معطر کرده و اون صدای گرمش که نسیم جان نهار خودی یا برات بیارم نه نه! چه پیره زنه مهربونی. با اون تسبیح سبزی که همش تو دستش بود. و ذکری که همش زیر لب زمزمه میکرد . احتمالا خانم بزرگ نمیدونست که نگاه گرمش چقدر تسکین دهنده ست. چقدر التیام بخش درد غربتو تنهاییه نسیمه.
فردای اونروز نسیم شروع میکنه به چیدن وسایل ، زمان به سرعت برق و باد میگذره. اونقدر سریع که نسیم قصه ما گذر زمان رو احساس نمیکنه.
امشب اولین شبیه که نسیم تو خونه جدید سر میکنه. پنجره اتاق خواب به داخل بالکن باز میشه و بالکن هم دقیقاً روبروی واحده کناریه.
چراغ اتاقشو خاموش میکنه . یهو صدای عجیبو غریبی توجهشو به خودش جلب میکنه. انگار صدا از واحد کناریه. مثل صدای پا یا صدای صحبت. کمی میترسه. صدای قلبشو می شنوه . شروع میکنه به حمد و سوره خوندن...
تو دلش میگه: پناه بر خدا! اون واحد که خالیه. اونجا که کسی زندگی نمیکنه. تازه از اون لحظه که اومدم چراغش خاموش بوده. پادری هم که پشت دره ورودیشون نبوده . جریان چیه؟!
سراسیمه چادرشو سرش میکنه می ره در خونه آقای اسکندری مدیر ساختمون
نسیم: ببخشید این وقت شب مزاحمتون شدم واحد 11 خالیه؟
آقای اسکندری: نه هستن. یه زن و شوهر اونجا زندگی میکنند
نسیم: یعنی الان اونا خونه هستن؟! یعنی دزد نیومده خونشون شما مطمئنید؟
اقای اسکندری خیلی مصمم می گه: آره هستند شما نگران نباشین. اتفاقه خاصی نمی افته کم کم عادت می کنید. این همسایه مون یه خورده با بقیه همسایه ها فرق دارن. آدمهای فوق العاده با فرهنگ و مهربونی هستند. بعداَ خودتون متوجه می شید.
نسیم: بعداً یعنی کی؟ میشه واضح توضیح بدین آقای اسکندری؟
آقای اسکندری: پس فردا ساعت 8 شب جلسه ساختمونه. من تو اون جلسه شما رو به بقیه ساکنین معرفی میکنم و از نزدیک با هاشون آشنا میشین .
حرفای آقای اسکندری کمی عجیب به نظر میاومد و نسیم رو شدیداً کنجکار کرده بود.
فردا هم نسیم باز از پنجره به واحد روبه رویی نگاهی میاندازه تلوزیون روشنه اما هیچ چراغی روشن نیست.
بلاخره روزه جلسه فرا می رسه. نسیم مشتاق تر از بقیه اولین نفریه که تو جلسه حاضر میشه. از 4 خونواده ساکن در آپارتمان ، 3 نفر حضور دارند.
نسیم به آقای اسکندری نگاهی می ندازه و یواشکی می گه: پس چرا نماینده واحد 11 تشریف نمیاره؟
مدیر ساختمون میگه : الانه که پیداشون بشه. اونا همش با هم میاند.
زمان سپری میشه. نسیم نگاهی به ساعتش می اندازه.
صدای پا از راه پله ها شنیده میشه ، به راه پله خیره میشه . بلاخره اون لحظه ای که منتظرش بود فرا می رسه. وقتی اونارو می بنیه نفس تو سینش حبس میشه .و اون لبخند پر شوق و اشتیاق به چند قطره اشک تو گوشه چشماش تبدیل میشه. حسه عجیب و غریبی که با هیچ کدوم از حسایی که تا الان تجربه کرده بود قابل قیاس نبود.
" همسایه های جدید نسیم دو تا معلم جوون بودند، با عصاهای یکرنگ. رنگی متفاوت با بقیه عصاها، عصایی که نشونه پیریشون نبود...! .یه زوج روشندل که گرچه روشنایی براشون بی معنی بود اما در تاریکیه مطلق لحظات مملو از شادی و نشاطی رو سپری میکردند."
23 مهر ( 15 اکتبر) روز عصای سفید رو به همه نابینایان عزیز تبریک می گم و براشون سلامتی و شادکامی رو از خداوند منان خواستارم.