وقتی آدمای زمینی به کوچ ، به عروج، حتی به سیطره نیلگون دریای عشق ناباورانه شک کردند،مسافر کوچولو که دلش از وسعت محدودۀ کوچیکه سیارش فراتر رفته بود، بغچه کوچیکشو برداشت و از دیار خودش دل کند.آره! بعضی وقتا دل کندن هم کار هر کسی نیست. باید وسیع باشیو بی انتها، فارغ ازعالم و آدمو هر چی زشتی ، کینه وریا و دوریی که تو قیدو بندش اسیری.
رها از تک تک چیزای دوست داشتنی، اگه حتی تمامه معنی و مفهوم زندگیت گلی باشه که تو سیاره کوچیکو بی آب و علف خودت کاشتی و هر شب منتظر میمونی تا صبح شه و بهش آب بدی.
وقتی مسافر کوچولو به زمین اومد هزار سال از انجماد خاک و معیارهای پوچ و بی مفهوم زمین می گذشت .اون یه همصحبت میخواست . یه دیوار امن که وقتی بهش تکیه میکنه حداقل با بیرحمیه تمام رو سرش خراب نشه.
قرار شد واسه دلتنگیهاش یه زمینی رو با خودش به سیارش ببره و مسافر کوچولوی ما بین اون همه مخلوق زمینی و بین اون همه جوجه توپل موپولو پرطلایی ، تو یه لحظه و با یک نگاه جوجوییه خودشو پیدا کرد. وقتی اونو برداشت یه آدم سنگی با تعجب ازش پرسید: آهای غریبه ملاکت واسه این انتخاب چی بوده. اینهمه جوجه ناز هر کدومشو که میخوای بردار. اون از ترس سرشو انداخت پایین و به زمین خیره شد و گفت وقتی من به چشماش نگاه کردم اون یه لحظه هم پلکاشو رو هم نذاشت. به من این اجازه رو داد تا عمق نگاهش برم و من با یه احساس دلنشین خودمو تو آینه چشماش دیدم. آدم سنگی یه نیشخندی زد و گفت این جوجههه ایراد میگیره و خیلی متفاوته. در جواب گفت: همدم من باید آینه من باشه نه که همش از من تعریف کنه و زشتیهای دلمو نبینه. بین اینهمه آدم دوروی زمینی یکی هست که جسارتشو داره و واقعیت را می گه. من همدم میخوام . نمیخوام پله باشه من ازش برم بالا و پیشرفت کنم. میخوام وقتی دستاشو میگیرم با تمام وجود حسش کنم. خستگیم در ره و توانم چند برابر شه . اونوقت قدمهامو محکم تر بردارم و از فراز و نشیهای زندگی بگذرم.
مسافر کوچولو یه لحظه چشماشو بست ، یه نفس عمیق کشید و به احساس خودش احترام گذاشت . تردید نداشت که انتخابش درسته. خیلی محکم گفت من اینو انتخاب کردم. بعد جوجوییشو برداشت و از اونجا دور شد.
توراه با جوجوییه خودش دردو دل میکرد از سیارش میگفت از گلش که الان سر به آسمون برداشته و منتظره اومدنشونه. اما جوجو ساکت بود . انگار لباشو دوخته بودند. مسافر کوچولو از ته دل یه آهی کشید و با خودش گفت : شاید ازاینکه اونو از دوستای خوشکلو پر طلاییش دور کردم غصه داره. نکنه از من رنجیده. جوجویی رو تو دستاش گذاشت و آروم آروم نوازشش کرد. انگار یه کوه غصه تو دله کوچیکه جوجو جا خشک کرده بود. وقتی مسافر کوچولو چشماش باز بود جوجو چشماشو می بست. وقتی اون می گفت : جوجو رنگین کمونو ببین. جوجو آبی آسمونو انکار میکرد چه برسه به رنگای رنگین کمونو. وقتی یه قطره اشک گوشه چشم جوجو میدید، بغض میکرد و جوجوی مهربونش از بغض اون شروع میکرد به زار زار گریه کردن. یواشکی سرشو آورد جلو و در گوشش جوجوش گفت: بخدا من زمینی نیستم. من مثل مترسکهای سیارتون پوشالی نیستم. واسه من جوجویه خوشکل موشکلو وتوپل موپل زیاده. اما من سهم خودمو از این سیاره تو چشمای بی ریای تو پیدا کردم. هر چقدر مسافر کوچولو محکم و مصمم بود و خدای اعتماد به نفس، جوجویی شکننده و مضطرب. جوجویه پر ادعا گوشش بدهکار نبود همش حرف خودشو میزد.
کم کم خورشید بساطشو از تو آسمون جمع کرده بود و تو آسمون سفره ای پر از الماسای سفید پهن شده بود. مسافر کوچولو هم نگرانو خسته از این سفر طولانی به تنه درختی تکیه داد و بخواب رفت.
صبح که شد وقتی چشماشو باز کرد جوجوییه خودشو ندید. هی گشت و گشت و گشت انگار جوجویی آب شده بود رفته بود تو زمین. به اینور و اونور می دوید و فریاد میزد: جوجویی کجایی ؟ میخوام امروز واست ماجرای خری رو تعریف کنم که ..... اما نه ! انگار رفته بود. بغچشو بر میداره و ته دلش میگه ای کاش داستان اون خره دیشب براش تعریف میکردم. ای کاش. آه سردی می کشه و عازم رفتن میشه. وقتی به عقب نگاه میکنه یهو چشمش به یه مترسک میافته ، مترسکی که جالیز اونو واسه بازی کودکانۀ گنجشکای عاشق اختیار کرده بود.به خودش میگه شاید اون مترسک جوجویه منو دیده باشه . شاید اون بدونه. بعد یه مکثی می کنه میگه: چقدر سکون طاقت فرساست و از همه فجیح تر بازیچه و پوشالی بودن...رو زمین به این بزرگی یا آدمها سنگیند یا پوشالی. ای کاش می شد از شیارآدمکای سنگی باورهای نامرعی رو دید و یا ای کاش میشد تو وجود آدمهای پوشالی حقیقتی رو جستجو کرد. ای کاش حقیقتی بود. به قول یکی از دوستان: به نام آنکه جهنم را آفرید چرا که حقیقت دروغی بیش نیست.
سراسیمه به اون سمت حرکت می کنه . به مترسک میگه : ببخشید آقا شما جوجویه منو ندیدین؟ مترسک میگه همون جوجویی که با هم دیروز از اینجا رد شدین؟ همونی که بالاش ریخته بود و پرو بال نداشت.؟ مسافر کوچولو تعجب میکنه میگه پرو بال نداشت؟ گفت آره ! مگه شما نمیدونستی؟ این جوجوهه همیشه خودش و با بقیه جوجوها مقایسه می کرده. با اینکه از همه زرنگ تره اما بخاطر نداشتن بال همیشه غصه داره . همه میدونند. شما مگه ندیده بودیش؟
مسافرما تازه به خودش میاد و میفهمه که از بس غرق مهربونی و احساس لطیف جوجوییه خودش میشه و تو عمق چشماش غرق میشه اصلا نفهمیده و ندیده که اون جوجو پرو بال نداره.
خلاصه جوجویی واسه همیشه میره و حسرت گفتن اون داستانی که قرار بود واسه جوجوییه خودش بگه تو دلش میمونه.
اینم پیغام مسافر کوچولو به همه جوجوهایی که گرچه بی پرو بالند اما دلشون مثل اقیانوس بیکرانه و بی انتهاست. " به این امید که هیچوقت بغز نداشتن پرو بال ما رو از مسیر اصلی زندگی ، تکامل و پیشرفت و احساسات لطیف انسانی دور نکنه و روز به روز با امیدی بیشتر به آینده ای درخشان چشم بدوزیم"
" براستی آبی مطلق کجاست؟ شاید آنجا که من و تو در هم معنی میشویم و در ما معنی میشود تشنگی، خشکی، قحطسالی و تمنای قطره ای از باران رحمت ، و آب چه زیبا روحمان را از خواب قحطی بیدار میکند.
ای همسفر! به جایی کوچ کن که بوی خاک آن ادراک زمین باشد و چمن آن حقیقت محض. اگر آسمانی هستی زمین را برای زمینی ها بگذارو برو. چرا که خاطرات آبی، ذهنیتهای طلائی ماندگارند."
نمیدونم جوجویه من یه روزی این وبلاگو می بینه یا نه! اما میخوام مسافر کوچولو آرزو به دل نمونه و اون داستانی رو که میخواست واسه جوجوییش تعریف کنه رو اینجا بیارم:
روزی تو یه دهکده خره یکی از اهالیه روستا به داخل چاه می افته و مردم دوره چاه جمع میشند تا خر رو از چاه بیرون بیارند. بلاخره بعد کلی فکر کردن، از اونجایی که هیچ راهی برای بیرون آوردن خر از اون چاه پیدا نمی کنند، جمیعاً تصمیم می گیرند که خر رو با خاک زنده به گور کنند تا عذاب نکشه و راحت بمیره. خلاصه شروع می کنند به خاک ریختن داخل چاه و خر هم هر بارسرشو تکون میده و خاک روی سرشو به زیر پاش میریزه. مردم هی خاک میریزند و خر هم اینکارو تکرار میکنه تا اینکه یه تپه شنی از خاکایی که ریخته بودند ساخته میشه و خر هم از این خاکایی که واسه زنده به گور شدنش رو سرش ریخته بودند استفاده میکنه و خودشو به دهانه چاه میرسونه و و با اینکار از مرگ نجات پیدا میکنه.
حالا نتیجه اخلاقی این داستان رو میسپارم به جوجویه خودم و همه جوجوهایی که با بزرگ کردن نقطه ضعفها و مشکلات از کاه کوه میسازند.
گرچه جوجویه من رفته اما من همیشه بهترینها رو براش آرزو میکنم .
ماجرای من و آدمک...
اوایل اردیبهشت بود که من با آدمک آشنا شدم .راستش اونروز شدیداً خسته بودم و از فرط خستگی حتی نایه بلند شدن از صندلیمو نداشتم. از طرفی هم نمیتونستم مرخصی بگیرم و برم خونه استراحت کنم .چون حجم کارم اونقدر زیاد بود که مطمئن بودم اگه امروز نتونم از پسش بر بیام فردا مشکلم چند برابر میشه. به این خاطر ترجیح دادم سرمو بزارم رو میز و به دور از چشم همکارای شیطونم یواشکی چشمامو ببندم.
1۰ دقیقه ای می گذشت و من سعی میکردم به هر نحوی شده قوای تحلیل رفته خودم رو بدست بیارم ،اما انگار نه انگار.
خلاصه سرمو از رو میز برداشتم و یه آبی به صورتم زدم دوباره پشت سیستمم نشستم.
از بخت بدم ، کاری که باید انجام می دادم احتیاج به تمرکز داشت و متاسفانه اصلا نمی تونستم فکرمو متمرکز کنم تا اینکه بعد اینهمه کلنجار رفتم با خودم به این نتیجه رسیدم که به خودم یه استراحت تفریحی بدم و از فرصت استفاده کنم و برم تو کلوب یه سرکی بکشم شاید حالو هوام عوض شه.
وقتی که پنجره گفتگومو دیدم، به خودم گفتم اوهه! چقدر آدم بیکار! البته یه توضیح کوچولو بدم خدمتتون که من پنجره کلوبم از صبح تا عصر یعنی تا زمانی که تو شرکتم بازه و وخیلی ها از این پنجره میخوان گفتگو کنند منتها من فرصت نمیکنم. یا اگه فرصتم کنم حسش نیست.
بخاطر همین وقتی پنجره گفتگومو دیدم توش پره کسایی بود که از قبل پیغام داده بودند و من متوجه حضورشون نشده بودم. خلاصه بین این همه آدم من ادمک رو انتخاب کردم و چراشو نمیدونمو داستان از اینجا شروع شد که یه رویای ساختی بعد اولین سلام شکل گرفت. و آدمک قصه من، همپا با من تا مرز قشنگترین رویاهای ساختگیه ذهنم پیش رفت بدون اینکه بپرسه من کیم و چی میخوام.
داستان ، داستان خودم بود در قالب دخترکی که تو یه شهری که همه عینک دودی میزدند و تو باغچه هاشون گلهای کاغذی می کاشتند ، دنبال باغچه و گل و بلبل و پروانه می گشت و جایی که بتونه اولا یه باغچه واقعی داشته باشه و ثانیا بهش این اجازه رو بدند که سنت آدمهای دیارشو زیر پا بزاره و عینکشو برداره. البته دخترک قصه ما از شهر خودش میره و .......
خلاصه جونم براتون بگه اگه بخوام جزئیات رو بگم اونقدر این متن طولانی میشه ...
من تو این داستان و تو این رویا که آدمک قصه م تا آخرش با من اومد و تنهام نذاشت، به چیزایی رسیدم که هیچوقت تو دنیای واقعی بهش نرسیده بودم و اونقدر این رویا شیرین بود که نه تنها خستگی اونروز از بین رفت تا یه هفته از فکر کردن به اون داستان لذت می بردم . و به تجربیاتم تو این سفر فکر میکردم.
و به خودم میگفتم: اگه آدمک من یه آدمک کاغذی بود...اگه آدمک من یه آدمک غیر حقیقی و غیر واقعی بود و با من تو رویا همسفر شده بود! حداقل مثل بقیه رفیق نیمه راه نبود و ...
گرچه آدمک من هیجوقت به واقعیت تبدیل نمیشه. اما همیشه در خاطرم باقی میمونه. مثل همه کسایی که آدمک نبودند و من براشون ناشناخته بودم و حتی به چشم هم منو ندیده بودند ، اما در سخت ترین شرایط تنهام نذاشتند و دوستی و مرامشون رو حتی تو یه دنیای غیر واقعی و اینترنت به بهترین نحو ثابت کردند.
اما جا داره از همینجا از همه دوستانی که تو یه دنیای مجازی با صحبتها و در اختیار گذاشتن تجربیاتشون ، به ثانیه ثانیه های زندگیم معنی بخشیدند،تشکر کنم.
متن پایین گفته های آدمکه قصۀ منه . خوشحال میشم بخونید و نظر بدین.
این مطلب را تقدیم میکنم به همه عزیزانی که روز به روز بر تعداد اسامی دوستانی که در پروفایلشان دارند افزوده میشود و به تمامی پیشنهادات دوستی پاسخ مثبت میدهند بدون آنکه حتی نگاهی کوتاه به دوستانی که بی تفاوت از کنارشان گذشته اند بیندازند!
در پی چه میگردیم؟ دوست را برای چه میخواهیم؟ داشتن لیست 1000 نفره ، چه جایزه ای دارد؟! چقدر سعی کرده ایم کسانی را در لیستمان داریم و نام دوست را یدک میکشند بشناسیم؟ چند نفرشان را دیده ایم؟ برای چند نفرشان پیام فرستاده ایم؟ از حال کدامشان باخبریم؟ از زنده بودن کدامشان مطمئنیم؟؟!! آیا میدانیم که دوست نود و هفتم مان به تازگی عاشق شده؟! آیا میدانیم که دوست صد و هشتاد و سوم مان بر اثر صانحه رانندگی جان باخته؟؟!!
نه! نمیدانیم! چون اصلآ آنها را نمیشناسیم. چون آنها دوستانمان نیستند. اسمهای ناشناس، عکسهای غریبه، روی دیوار پروفایلمان ، همچون آگهی های ترحیم روی دیوار خیابان...
((... باعث خوشحالیه که اینهمه دوست توی لیستتون دارین ولی نمیدونم شاید اینهمه بیشترین تعداد دوستیه که آدم میتونه داشته باشه!
کاش همه دوست باشند، همه یار باشند ، نه فقط چند تا اسم توی یه کاغذ سفید!
به هر حال لیست دوستات؛ کاغذی که روزی سفید و خالی بود حالا دیگه سفید نیست. حالا اون کاغذ پره از اسم های مختلف و رنگهای جورواجور.
رنگهائی که هرکدوم نشون یه آدمند. آدمهای رنگی، آدمهای تک رنگ، آدمهای ساده!
کاش همه دوستت باشن. کاش همه دوستت داشته باشن. کاش فقط یه اسم نباشن. کاش همه رنگ نباشن...
منو توی این لیست راه نمیدن. میگن لیستمون پره. میگن جمع مون تمومه. میگن همهُ رنگها رو داری. صدها رنگ...
بهشون اصرار نمیکنم. با کسی دعوا نمیکنم! راست میگن. دیگه رنگی نمونده. همه رو داری!
فقط یه چیز. یه رنگ. رنگی که رنگ نیست! رنگ بی رنگی...
اینو هم توی لیستت داری؟ بین همهُ دوستات. بین همهُ رنگهائی که دوروبرتن. توی همهُ زندگیت. نگاه کن. بگرد!
بی رنگ رو پیدا کن. بی رنگ ترین رو! بی رنگ ترین آدمی رو که دیدی . بی رنگ ترین رنگ! دوست تو اونه... ))
ادمک اخر دنیاست بخند/ادمک مرگ همینجاست بخند/دستخطی که تو را عاشق کردشوخی کاغذی ماست بخند/ادمک خر نشوی گریه کنی کل دنیاسرابست بخند/ان خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند