تبليغاتX
«»«»«»« گیلدا »«»«»«»

   

دست ها بالا بود                                  

هرکسی سهم خودش را طلبید

سهم هرکسی که رسید

                       داغ تر از دل ما بود

ولی

    نوبت من که رسید،

    سهم من یخ زده بود!

سهم من چیست مگر؟

یک پاسخ!

             پاسخ یک حسرت!

سهم من کوچک بود

                     قد انگشتانم                                        

           عمق آن وسعت داشت،

          وسعتی تا ته دلتنگی ها

                            شاید از وسعت آن بود

که بی پاسخ ماند!

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 12:57  توسط گیلدا  | 

! دنیاپسر من امروز به مدرسه می رود

دنیا! با دستهایت پسرم را بگیر، او از امروز به مدرسه می رود.

همه چیز تا مدتی برای او غیر معمول و جدید به نظر می آید و من امیدوارم با ملایمت او را تدبیر کنی.

او تا به حال پادشاه لانه پرندگان و رئیس حیاط خانه بوده و من همیشه مواظبش بوده و زخمهایش را معالجه کرده و همواره آماده تسکین احساساتش بوده ام.

اما حالا همه چیز متفاوت شده است. امروز صبح او می خواهد از پله های خانه پایین بیاید، دستش را تکان دهد و یک ماجرای بزرگ را آغاز کنم که احتمالا شامل جنگها، ناراحتی ها و افسوس ها خواهد بود.

ما برای زندگی کردن در این دنیا، به عشق و تشویق و ایمان نیاز داریم. پس ای دنیا، من آرزو می کنم به گونه ای دستهای جوانش را بگیری و چیزهایی را به او یاد بدهی که او باید آنها را بیاموزد. به او یاد بده اما اگر می توانی با ملایمت.

او مجبور است که بیاموزد، من می دانم که همه مردم عادل نیستند. به او بیاموز که برای هر نامردی یک پهلوان وجود دارد و برای هر دشمنی یک دوست. اجازه بده که او بیاموزد بچه های شلوغ بیشتر از دیگران عقب می ماننند.

به او عجایب کتابها را بیاموز، به او فرصت آرامش بده که به راز و رمزهای پرندگان در آسمان، به عجایب خورشید و گلهای روی تپه های سبز فکر کند. به او یاد بده که تقلب کردن وحشتناکتر از شکست خوردن است. به او بیاموز که به عقایدش ایمان داشته باشد، حتی اگر کسی به او گفت که آنها اشتباه هستند.

سعی کن به پسرم قدرت بدهی که از دیگران پیروی نکند. به او یاد بده که به دیگران گوش فرا دهد، ولی آنچه را که درباره حقایق شنیده، تصفیه کند و تنها افکار خوب را بگیرد. به او یاد بده که هرگز برای قلب و روح خود برچسب قیمت تعیین نکند.

به او یاد بده که گوشهایش را به حرفهای یاوه دیگران ببندد و بایستد و بجنگد اگر او فکر می کند که افکارش درست هستند. ای دنیا با ملایمت به او یاد بده، اما نوازشش مکن، زیرا که تنها آتش است که آهن را سفت و آبدیده می کند.

آبراهام لینکلن

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 12:56  توسط گیلدا  | 

                                             

قلبم کاروانسرایی قدیمی است.

من نبودم که این کاروانسرابود.

پی اش را من نکندم بنایش را من بالا نبردم دیوارش را من نچیدم.

من که آمدم او ساخته بودوپرداخته ودیدم که هزارحجره دارد و از هر حجره قندیلی آویزان که روشن بودومی سوخت.از روغنی که نامش عشق بود.
...
قلبم کاروانسرایی قدیمی است.

من اما صاحبش نیستم.

صاحب این کاروانسرا هم اوست.کلیدش را به من نمی دهد درها را خودش می بندد خودش باز می کند اختیار داریش با اوست. اجازه ی همه چیز.
قلبم کاروانسرایی قدیمی است.

همه می آیند و می روندوهیچ کس نمی ماند.

هیچ کس نمی تواند بماند که مسافر خانه جای ماندن نیست.می روند و جز خاک رفتنشان چیزی برای من نمی ماند.
کاش قلبم خانه بود خانه ای کوچک و کسی می آمدومقیم می شد.

 می آمد و می ماند وزندگی می کرد.

سال های سال شاید.
هر بار که مسافری می آید کاروانسرا را چراغان می کنم و روغن دان قندیل ها را پر از عشق.

هر بار دل می بندم وهر بار فراموش می کنم که مسافر برای رفتن آمده است.
نمی گذارد. نمی گذارد که درنگ هیچ مسافری طولانی شود.

بیرونش می برد بیرونش می کند.ومن هر بار در کاروانسرای قلبم می گریم.

.غیور است و چشم دیدن هیچ مسافری را ندارد.همه جا را برای خودش می خواهد همه ی حجره هارا خالی خالی
...
و روزی که دیگر هیچ کس در کاروانسرا نباشد

 او داخل می شود با صلابت و سنگین و سخت.

آن روز دیوارها فرو خواهند ریخت

 و قندیل ها آتش خواهند گرفت و آن روز که او تنهامهمان مقیم من باشد کاروانسرا ویران خواهد شد .

آن روز دیگرنه قلبی خواهد ماند و نه کاروانسرایی

                                                    

                                            

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 12:46  توسط گیلدا  | 

از من می پرسید که چگونه دیوانه شدم. چنین روی داد: یک روز، بسیار پیش از آن که خدایان بسیار بدنیا بیایند، از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم که همه نقاب هایم را دزدیده اند_ همان هفت نقابی که خودم ساخته بودند و در هفت زندگی ام بر چهره می گذاشتم. پس بی نقاب در کوچه های پر از مردم دویدم و فریاد زدم دزد، دزد، دزدان نابکار. مردان و زنان بر من خندیدند و پاره ای از آن ها از ترس من به خانه هایشان پناه بردند.

هنگامی که با بازار رسیدم، جوانی که بر سر بامی ایستاده بود، فریاد برآورد این مرد دیوانه است. من سر برداشتم که او را ببینم؛ خورشید نخستین بار چهره برهنه ام را بوسید. نخستین بار خورشید چهره برهنه مرا بوسید و من از عشق خورشید مشتعل شدم، .و دیگر به نقاب هایم نیازی نداشتم. و گویی در حال خلسه فریاد زدم رحمت، رحمت بر دزدانی که نقاب های مرا بردند.

چنین بود که من دیوانه شدم.

و از برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیده ام؛ آزادی تنهایی و امنیت از فهمیده شدن، زیرا کسانی که ما را می فهمند چیزی را در وجود ما به اسارت می گیرند.

ولی مبادا که از این امنیت، زیاد غره شوم. حتی یک دزد هم در زندان از دزد دیگر در امان است.

برگرفته از کتاب پیامبر و دیوانه

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 12:44  توسط گیلدا  | 

دیروز شیطان رو دیدم . در حوالی میدان بساطش رو پهن کرده بود فریب می فروخت . مردم دورش جمع شده بودند . هیاهو می کردند و هول میزدند و بیشتر می خواستند . توی بساطش همه چیز بود . غرور – حرص و دروغ و خیانت . جاه طلبی و قدرت .

هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد . بعضی ها تکه ای از قلبشان را میدادند و بعضی پاره ای روحشان را . بعضی ها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را . شیطان می خندید . و دهانش بوی گند جهنم میداد .حالم را بهم میزد دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم . انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت : من کاری با کسی ندارم فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد . می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند . جوابش را ندادم آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت : البته تو با اینها فرق می کنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد . اینها ساده اند و گرسنه و به جای هر چیزی فریب می خورند . از شیطان بدم آمد . حرفهایش اما شیرین بود .

گذاشتم حرف بزند و او گفت و گفت و گفت . . .

ساعتها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لابلای چیزهای دیگر بود . دور از چشم شیطان آنها را برداشتم و توی جیبم گذاشتم . با خودم گفتم بگذار یکبار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد . بگذارید یکبار هم او فریب بخورد .

به خانه آمدم و در جعبه کوچک عبادت را باز کردم . اما توی آن چیزی جز غرور نبود . جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت . فریب خورده بودم . دستم را روی قلبم گذاشتم . نبود . فهمیدم که ان را کنار بساط شیطان جا گذاشتم . تمام راه را دویدم تمام راه لعنتش کردم و تمام راه خدا خدا کردم . می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم . به میدان رسیدم ولی شیطان نبود . آن وقت نشستم و های های گریه کردم . از ته دل .

 اشک هایم که تمام شد بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم . که صدایی شنیدم .... صدای قلبم را . پس همانجا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود بوسیدم

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 12:39  توسط گیلدا  | 

قطاری که به مقصد خدا می رفت،لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت:مقصد ما خداست.کیست که با ما سفر کند؟کیست که رنج و عشق توامان بخواهد؟کیست که باور کند دنیا ایستگاهی ست تنها برای گذشتن؟
قرن ها گذشت اما از بی شمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند.
از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.درهر ایستگاه که قطار می ایستاد کسی کم می شد.قطار می گذشت و سبک می شد.زیرا سبکی قانون خداست.
قطاری که به مقصد خدا می رفت،به ایستگاه بهشت رسید.پیامبر گفت:اینجا بهشت است.مسافران بهشتی پیاده شوند؛اما اینجا آخرین ایستگاه نیست.
مسافرانی که پیاده شدند،بهشتی شدند؛اما اندکی باز هم ماندند،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت:درود بر شما،راز من همین بود،آنکه مرا می خواهد،در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد.
و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید،دیگر نه قطاری بود و نه مسافری و نه پیامبری
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 20:28  توسط گیلدا  | 

 

پرنده خو نمی کند به شکست

چنانکه درخت به عریانی

تنها نگاه بیگانه توست که درخت را بیاد پاییز می اندازد

از پنجره ام شبی گذشتی و دستی تکان دادی که پنداشتم به دوستی ست

از آن زمان هر روز در من پرنده ای متولد می شود

پرنده ای که خواب پرواز دیده است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 9:43  توسط گیلدا  | 

 

 

و امروز دلم لرزید!!!

و حقایقی آشکار شد!!!

و با خدای خود به سخن نشستم!

و علت واقعه را جویا شدم!

و سه احتمال پاسخم بود :

- اول آنکه تقاص گناهان گذشته را پس می دادم!

- دوم آنکه مورد آزمایش و امتحان الهی قرار گرفته بودم!

- سوم آنکه نشانه و آیه ای برای دریافت پیامی خدایی ارسال شده بود!

و هر کدام از این سه احتمال را که بررسی کردم  دریافتم که خدای من عاشق من است!

و من نیز بیش از پیش به او عاشق گشتم!

اگر احتمال اول حقیقت داشته باشد, از لطف خداست که در این دنیا عذابم کرده تا آتش عذاب اخروی بر من خنک شود.

و اگر احتمال دوم محقق باشد از رحمت پروردگارم است, که بر من نمایاند که هنوز لکه ای از انسانیت در دلم باقیست! و خدا هنوز امید پیشرفتم را دارد و مرا قابل آن دانسته که گوشهْ چشمی به من اندازد!

و در صورتی که احتمال سوم واقع باشد از کرم و بخشش یزدانیست که دلم را به راهش هدایت می کند و چشمانم را آماده دیدن حقیقتی نو می سازد! 

و خواستار کاشتن بذری از از گلهای حقیقت در کشتگاه دلم است/.

و شاید زنگ خطریست که مرا هوشیار سازد که ظرفم پر شده و باید به دنبال ظرفی مقاوم تر و حجیم تر بگردم تا گنجایش درک مراتب بالاتر را داشته باشم!!!

و هذا من فضل ربی...

الهی کرمت را و رحمتت را و مودت و گذشتت را و عشق به بنده ات را شکر! ! !

 

الهی, سخن در عفو و رحمتت نیست, گیرم که تو بخشایی ام, من از شرمندگی چه کنم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 11:29  توسط گیلدا  | 

متولد 8 ژانويه 1942

او از هر گونه تحرك عاجز است. نه مي تواند بنشيند نه برخيزد. نه راه برود. حتي قادر نيست دست و پايش را تكان بدهد يا بدنش را خم و راست كند. از همه بدتر توانايي سخن گفتن را نيز ندازد. زيرا عضلات صوتي او كه عامل اصلي تشكيل و ابراز كلمات اند مثل 99 درصد بقيه عضلات حركتي بدنش در يك حالت فلج كامل قرار دارند. مشتي پوست و استخوان است روي يك صندلي چرخدار كه فقط قلبش و ريه هايش و دستگاه هاي حياتي بدنش كار مي كنند و بخصوص مغزش فعال است. يك مغز خارق العلده كه دمي از جستجو و پژوهش و رهگشايي بسوي معماها و نا شناخته ها باز نمي ماند.

اين اعجوبه مفلوج استيفن هاوكينگ پرآوازه ترين دانشمند دهه آخر قرن بيستم است كه اكنون در دانشگاه معروف كمبريج همان كرسي استادي را در اختيار داردكه بيش از دو قرن پيش زماني به اسحق نيوتن كاشف قانون جاذبه تعلق داشت.همچنين وي را انيشتين دوم لقب داده اند زيرا مي كوشد تئوري معروف نسبيت را تكامل بخشد و از تلفيق آن با تئوري هاي كوانتومي فرمول واحد جديدي ارائه دهد كه توجيه كننده تمامي تحولات جهان هستي از ذرات ريز اتمي تا كهكشان هاي عظيم باشد.

اينشتين معتقد بود كه چنين فرمول يا قانون واحدي مي بايست وجود داشته باشد و سالهاي آخر عمرش را در جستجوي آن سپري كرد اما توفيقي نيافت.

استيفن هاوكينگ شهرت و اعتبار علمي خود را مديون محاسبات رياضي پيچيده و بسيار دقيقي است كه در مورد چگونگي پيدايش و تحول سياهچاله هاي آسماني يا حفره هاي سياه انجام داده است.اين اجرام فوق العاده متراكم كه به علت قدرت جاذبه بسيار قوي حتي نور امكان جدايي از سطح آن ها را نداردوجودشان بر اساس تئوري نسبيت انيشتين پيش بيني شده بود و به همين جهت هم سياهچاله ناميده شدند.رديابي و رويت آنها بوسيله قويترين تلسكوپ ها يا هر وسيله ديگر تا كنون ممكن نبوده است. با وجود اين استيفن هاوكينگ با قدرت انديشه و محاسبات رياضي چون و چرا ناپذيرش- نه فقط وجود سياهچاله ها را به اثبات رسانده و چگونگي شكل گيري و تحول آن ها را نشان داده بلكه به نتايج جالبي در رابطه اين اجرام با كيفيت وقوع انفجار بزرگ Big Bang در آغاز پيدايش كيهان دست يافته است كه در دانش فيزيك اختري و كيهان شناسي اهميت بسزايي دارد و به عقيده صاحبنظران بناي اين علوم را در قرن آينده تشكيل خواهد داد.

كتاب جديد هاوكينگ در اين زمينه كه بعنوان سياهچاله ها و جهان هاي نوزاد انتشار يافت در محافل علمي جهان مثل يك بمب صدا كرد و شگفتي فراوان برانگيخت. اما قبل از اشاره خلاصه اي مي آوريم از زندگي نويسنده اش كه براستي از كتاب او شگفتي بر انگيز تر است .

استيفن هاوكينگ در 8 ژانويه 1942 در شهر دانشگاهي آكسفورد زاده شد و دوران كودكي و تحصيلات اوليه اش را در همان شهر گذرانيد. از همان زمان به علوم رياضيات علاقه داشت و آرزوي دانشمند شدن را در سر مي پروراند اما در مدرسه يك شاگرد خودسر و بخصوص بد خط شناخته مي شد و هرگز خود را در محدوده كتاب هاي درسي مقيد نمي كرد بلكه چون با مطالعات آزاد سطح معلواتش از كلاس بالاتر بود هميشه سعي داشت در كتاب هاي درسي اشتباهاتي را گير بياورد و با معلمان به جر و بحث و چون و چرا بپر دازد !

پدر و مادرش از طبقه متوسط بودند با يك زندگي ساده در خانه اس شلوغ و فرسوده اما مملو از كتاب كه عادت به مطالعه را در فرزندانشان تقويت مي كرد. فرانك پدر خانواده پزشك متخصص در بيماري هاي مناطق گرمسيري بود و به همين جهت نيمي از سال را به سفرهاي پژوهشي در مناطق آفريقايي مي گذرانيد. اين غيبت هاي متوالي برلي بچه ها چنان عادي شده بود كه تصور مي كردند همه پدر ها چنين وضعي دارند. و مانند پرندگان هر ساله در فصل سرما به مناطق آفتابي مهاجرت مي كنند و بعد به آشيانه بر مي گردند. در عين حال غيبت هاي پدر نوعي استقلال عمل و اتكا به نفس در بچه ها ايجاد مي كرد.

استيفن در 17 سالگي تحصيلات عاليه را در رشته طبيعي آغاز كرد و از همان زمان به فيزيك اختري و كيهان شناسي علاقه مند شد زيرا در خود كنجكاوي شديدي مي يافت كه به رمز و راز اختران و آغاز و انجام كيهان پي ببرد. سالهاي دهه 60 عصر طلايي كشف فضا- پرتاب اولين ماهواره ها و سفر هيجان انگيز فضانوردان به كره ماه بود و بازتاب اين وقايع تاريخي در رسانه ها جوانان را مجذوب مي كرد. بعلاوه استيفن از كودكي عاشق رمان هاي علمي تخيلي بود و مطالعه آن ها نيز بر اشتياق او به كسب معلومات بيشتر در فيزيك و نجوم و علوم ديگر مي افزود. او دوره سه ساله دانشگاه را با موفقيت به پايان برد و آماده مي شد تا دوره دكترا را در رشته كيهان شناسي آغاز كند.

اما به دنبال احساس ناراحتي هايي در عضلات دست و پا استيفن در ژانويه 1963 يعني آغاز بيست و يكسالگي مجبور به مراجعه به بيمارستان شد و آزمايش هايي كه روي او انجام گرفت علائم بيماري بسيار نادر و درمان ناپذيري را نشان داد. اين بيماري كه به نام ALS شناخته مي شود بخشي از نخاع و مغز و سيستم عصبي را مورد حمله قرار مي دهد و به تدريج اعصاب حركتي بدن را از بين مي برد و با تضعيف ماهيچه ها فلج عمومي ايجاد مي كند بطوريكه بمرور توانايي هرگونه حركتي از شخص سلب مي شود. معمولا مبتلايان به اين بيماري بي درمان مدت زيادي زنده نمي مانند و اين مدت براي استيفن بين دو تا سه سال پيش بيني شده بود.

نوميدي و اندوه عميقي را كه پس از آگاهي از جريان بر استيفن مستولي شد مي توان حدس زد. ناگهان همه آرزوهاي خود را بر باد رفته ميديد. دوره دكترا-روياي دانشمند شدن - كشف رمز و راز كيهان - همگي به صورت كاركاتورهايي در آمدند كه در حال دورشدن و رنگ باختن به او پوزخند مي زدند. بجاي همه آن خيال پروريهاي بلند پروازانه حالا كاري بجز اين از دستش بر نمي آمد كه در گوشه اي بنشيند و دقيقه ها را بشمارد تا دوسال بعد با فلج عمومي بدن زمان مرگش فرا برسد.

به اتاقي كه در دانشگاه داشت پناه برد و در تنهايي ساعتها متفكر و بي حركت ماند. خودش بعدها تعريف كرده است كه آن شب دچار كابوسي شد و در خواب ديد كه محكوم به اعدام شده است و او را براي اجراي حكم مي برند و در آن موقعيت حس كرد كه هر لحظه زندگي چقدر برايش ارزشمند است. بعد از بيداري به ياد آورد كه در بيمارستان با يك جوان مبتلا به بيماري سرطان خون هم اتاق بوده و او از فرط درد چه فريادهايي مي كشيد. پس خود را قانع كرد كه اگر به بيماري لادرماني مبتلاست اما لااقل درد نمي كشد. بعلاوه طبع لجوج و نقادش كه هيچ چيز را به آساني نمي پذيرفت هشدار داد كه از كجا معلوم كه پيش بيني پزشكان درست از كار در بيايد و چه بسا كه از نوع اشتباهات كتب درسي باشد!

اما آنچه به او قوت قلب و اعتماد به نفس بيشتري براي مبارزه با نوميدي و بدبيني داد آشنايي اش در همان ايام با دختري به نام (جين وايلد) بود كه عد ها همسرش شد و نقش فرشته نگهبانش را به عهده گرفت. جين اعتقادات مذهبي عميقي داشت و معتقد بود كه در هر فاجعه اي بذراهي اميد وجود دارد كه با استقامت و قدرت روحي خود مي تواند رشد كند. و بارور شود. بايد به خداوند توكل داشت و از ناكاميهايي كه پيش مي آيد خيزگاههايي براي كاميابي ساخت.

جين دانشجوي دانشگاه لندن بود اما تحت تاثير هوش فوق العاده و شخصيت استثنايي استيفن چنان مجذوب او شده بود كه هر هفته به سراغش مي آمد و ساعتي را به گفتگوي با او مي گذرانيد و آمپول خوشبيني تزريق مي كرد.آنها پس از چندي رسما نامزد شدند و استيفن تحصيلات دانشگاهي اش را از سر گرفت زيرا براي ازدواج با جين مي بايست هرچه زودتر دكتراي خود را بگيرد و كار مناسبي پيدا كند.

و او طي دو سال با اشتياق و پشتكار اين برنامه را عملي كرد در حاليكه رشد بيماري لعنتي را در عضلاتش شاهد بود و ابتدا به كمك يك عصا و سپس دو عصا راه مي رفت. ازدواجش با جين در سال 1965 صورت گرفت و او چنان غرق اميد و شادي بود كه به پيش بيني دو سال پيش پزشكان در مورد مرگ قريب الوقوعش نمي انديشيد.

پروفسور استيفن هاوكينگ اكنون 61 سال داردو ظاهرا بيش از يك ربع قرن قاچاقي زندگي كرده است. البته اگر بتوان وضع كاملا استثنايي او را در حال حاضر زندگي ناميد.!

پيش بيني پزشكان در مورد بيماري فلج پيش رونده او نادرست نبود و اين بيماري اكنون به همه بدنش چنگ انداخته است. از اواخر دهه 60 براي نقل مكان از صندلي چرخدار استفاده مي كند و قدرت تحرك از همه اجزاي بدنش بجز دو انگشت دست چپش سلب شده است. با اين دو انگشت او مي تواند دكمه هاي كامپيوتر بسيار پيشرفته اي را فشار دهد كه اختصاصا براي او ساخته اند و بجايش حرف مي زند. و رابطه اش را با دنياي خارج برقرار مي كند زيرا از سال 1985 قدرت تكلم خود را هم ازدست داده است.

در آن سال او پس از بازگشت از سفري به درو دنيا براي مدتي در ژنو بسر مي برد كه مركز پژوهشهاي هسته اي اروپاست و دانشمندان اين مركز جلسات مشاوره اي با او داشتند. يك شب كه استيفن هاوكينگ تا دير وقت مشغول كار بود ناگهان راه نفس كشيدنش گرفت و صورتش كبود شد بيدرنگ او را به بيمارستان رساندند و تحت معالجات اضطراري قرار دادند. معمولا مبتلايان به بيماري ALS در مقابل ذات الريه حساسيت شديدي دارند و در صورت ابتلاي به آن ميميرند كه اين خطر براي استيفن هاوكينگ هم پيش آمده بود و گرفتن راه تنفس او ناشي از ذات الريه بود. پس از چند روز بستري بودن در بخش مراقبتهاي ويژه بيمارستان سرانجام با اجازه همسرش تصميم گرفته شد كه با عمل جراحي مخصوص مجراي تنفس او را باز كنند اما در نتيجه اين عمل صداي خود را براي هميشه از دست مي داد

عمل جراحي با موفقيت صورت گرفت و بار ديگر استيفن از خطر مرگ جست. هر چند قدرت تكلم خود را از دست داد اما با جايگزيني كامپيوتر مخصوص سخنگو ارتباط او با اطرافيانش حتي بهتر از سابق شد زيرا قبلا بعلت ضعف عضلات صوتي با دشواري و نارسايي زياد صحبت مي كرد. كامپيوتر سخنگو را يك استاد آمريكايي كامپيوتر در كاليفرنيت براي او ساخت و تقديمش كرد. برنامه ريزي اين دستگاه شامل سه هزار كلمه است و هر بار كه استيفن بخواهد سخني بگويد مي بايست با انتخاب كلمات و فشردن دكمه هاي كامپيوتر به كمك دو انگشتش كه هنوز كار مي كنند جمله مورد نظرش را بسازد و صداي مصنوعي به جاي او حرف مي زند. البته اينگونه سخنگويي ماشيني طولاني تر است اما خود استيفن كه هرگز خوشبيني اش را از دست نمي دهد عقيده دارد كه به او وقت بيشتري مي دهد براي انديشيدن آنچه مي خواهد بگويد و سبب مي شود كه هرگز نسنجيده حرف نزند.

ويلچر يا صندلي چرخدار استيفن كه بوسيله آن رفت و آمد مي كند نيز از پيشرفته ترين پديده هاي تكنولوژي است و با نيروي الكتريكي حركت مي كند. وي اتكاي زيادي به ويلچر خود دارد چون علاوه بر حركت با آن وسيله اي براي ابراز احساساتش نيز محسوب مي شود. مثلا اگر در يك ميهماني به وجد آيد با ويلچرش به سبك خاص خود مي رقصد و چنانچه صبر و حوصله اش را در مورد يك شخص مزاحم از دست بدهد در يك مانور سريع از روي پاهاي او رد مي شود !!! بسياري از شاگردانش ضربه چرخهاي ويلچر او را تجربه كرده اند و به گفته خودش يكي از تاسف هايش اين است كه طعم اين تجربه را به مارگارت تاچر نچشانده است !

يكي از شگفتيهاي اين آدم مفلوج و نحيف كه به ظاهر بايد موجودي تلخ و غمزده و منزوي باشد شوخ طبعي و شيطنت كودكانه اوست كه بخصوص در برق نگاه هوشمندانه و رندانه اش ديده مي شود. در حاليكه اجزاي چهره اش بي حركت و فاقد هرگونه واكنش احساسي و عاطفي هستند اما چشمانش مي درخشند.

انگار به هزار زبان با مخاطب سخن مي گويند. او بهيچوجه خودش را منزوي نكرده است. به كنسرت و پارك مي رود. در رستوران غذا مي خورد. در انجمن هاي دانشجويان شركت مي كند. و سر به سر شاگردانش كه هميشه او را سوال پيچ مي كنند مي گذارد. شيوه شيطنت آميزش اينست كه پاسخگويي را گاهي عمدا كش مي دهد و در حاليكه پرسش كنندگان پس از چند دقيقه انتظار پاسخ مفصلي را براي سوال خود پيش بيني مي كنند با يك كلمه بله يا نه از كامپيوتر سخنگويش همه را به خنده مي اندازد.

اين اعجوبه فاقد تحرك عاشق جنب و جوش و گشت و سياحت است و تا كنون دوبار به سفر دور دنيا رفته و حتي از چين و ديوار باستاني آن ديدن كرده است. همچنين در صدها كنفرانس و سمينار علمي شركت كرده است و به ايراد سخنراني پرداخته است. كه البته اين سخنراني ها قبلا در نوار ضبط و در روز كنفرانس پخش مي شود.

پرفروشترين كتاب علمي

از نكات جالب ديگر در زندگي استيفن هاوكينگ يكي هم اينست كه او در سالهاي اوليه زناشويي اش با جين وايلد از او صاحب سه فرزند شد يك دختر و دو پسر. لذت پدري و احساس مسئوليت در تامين زندگي فرزندان يكي از مهمترين انگيزه هايي بود كه او را در مقابله با مشكلاتش ياري داد زيرا با طبع لجوج و بلندپروازش اصرار داشت كه بهترين امكانات زندگي و تحصيل را براي بچه هايش فراهم كند و اين امر مخارج هنگفتي روي دستش مي گذاشت. هزينه خودش هم كم نبود چون مي بايست به دو پرستار تمام وقت و يك دستيار حقوق بپردازد و درامد استادي دانشگاه كفاف اين مخارج را نمي داد. به همين جهت در اواسط دهه 80 به فكر نوشتن كتاب افتاد و در سال 1988 كتاب معروف خود به نام ( تاريخ كوتاهي از زمان) را منتشر كرد.{بزودي اين كتاب را در سايت خواهيم آورد}

در اين كتاب كه به فارسي هم ترجمه شده است استيفن هاوكينگ به زبان ساده و قابل فهم عامه پيچيده ترين مسائل فيزيك جديد و كيهان شناسي و بخصوص ماهيت زمان و فضا را بررسي كرده و نظريات و محاسبات خودش را شرح داده است. بي آنكه خواننده را با فرمولها و معادلات رياضي بغرنج گيج كند. اما به رغم سادگي بيان و جذابيت مباحث بسياري از مردم از آن سر در نمي آورند. زيرا ايده هاي مطرح شده در كتاب در سطح بالاي علمي است. با وجود اين كتاب مزبور 8 ميليون نسخه به فروش رفته و 183 هفته در ليست 10 كتاب پرفروش جهان قرار داشته است و طبعا چنين موفقيت بيمانندي مشكلات مادي استيفن را براي هميشه حل مي كند.

كتاب جديد استيفن به نتايج پژوهشها و يافته هاي او درباره ي سياهچاله ها اختصاص دارد. اين اجرام مرموز و فاقد نورانيت آسماني كه بر اساس تئوري پذيرفته شده اي در سالهاي اخير از فروريزي و تراكم ستارگان سنگين وزن پس از اتمام سوخت هسته اي آن ها پديد مي آيند ستارگان ديگر را در اطراف خود مي بلعند و با افزايش جرم و در نتيجه دستيابي به نيروي جاذبه قويتر به تدريج ستارگان دورتر را به كام مي كشند. بدينگونه در سياهچاله ها ماده به حدي از تراكم مي رسد كه هر سانتي متر مكعب آن مي تواند ميليونها و حتي ميلياردها تن وزن داشته باشد و نيروي جاذبه آنچنان قوي است كه نور و هيچگونه تشعشعي امكان خروج از سطح آن ها را ندارد. به همبن جهت ما هرگز نمي توانيم حتي با قويترين تلسكوپها اين غولهاي نامرئي را رديابي كنيم.

اما استيفن هاوكينگ در كتاب تازه اش برداشتهاي متفاوتي از سياهچاله ها ارائه داده است و با محاسبات خود به اين نتيجه مي رسد كه اين اجرام بكلي فاقد نورانيت نيستند و بعلاوه موادي را كه از ستارگان ديگر جذب و بلع مي كنند در مرحله نهايي تراكم به حالتي انفجار گونه از يك كانال ديگر بيرون مي ريزند. منتها آنچه دفع مي شود به همان صورتي نيست كه بلعيده شده است. به عبارت ديگر سياهچاله ها نوعي بوته زرگري هستند كه طلا آلات مستعمل را به شمش تبديل مي كنند. از كانال خروجي عناصر تازه در يك جهان نوزاد تزريق مي شود كه مي توان آن را در مقابل سياهچاله ( سپيد چشمه) ناميد.

شايد سالها طول بكشد تا صحت و سقم نظزيه هاي جديد استيفن هاوكينگ روشن شود زيرا آنقدر تازگي دارد كه عجيب به نظر مي رسد. اما عجيب تر از آن مغز اين مرد است كه اين نظزيه پردازي ها و رهگشائيها از آن مي تراود. او براي محاسبات طولاني و پيچيده رياضي و نجومي خود حتي از نوشتن ارقام روي كاغذ محروم است و بايد همه اين عمليات بغرنج را در مغز خود انجام بدهد و نتايج را در حافظه اش نگهدارد بدينگونه فقط با مغزش زنده است و به قول دكارت چون فكر مي كند پس وجود دارد.

اما اين موجود اين آدم معلول و نحيف و عاجز از تحرك و تكلم يك سرمشق است . . . .

براي آن ها كه با اميد و استقامت و تلاش بيگانه اند . . .

براي آن ها كه تواناييهاي انسان و ارزش انديشه سالم و سازنده را دست كم مي گيرند . . .

براي بدبين ها و منفي باف ها كه در افق ديد خود جهان را به گونه سياهچاله اي مخوف و ظلماني مي بينند . . . .

به سخن استيفن هاوكينگ : ( در آنسوي هر سياهچاله سپيد چشمه اي وجود دارد )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 10:22  توسط گیلدا  | 

 

 

آیا میدانستید که: در انگلستان باستان روابط جنسی بدون اجازه پادشاه قدغن بوده است. کسانی که تصمیم به بچه دار شدن داشتند باید درخواست رسمی خود را به دولت پادشاهی عرضه میداشتند و به آنها لوحی داده میشده که هنگام برقراری روابط جنسی بر در خانه خود آویزان کنند که بر روی آن این جمله حک شده بوده است:
Fornication Under Consent of the K ing ( F.U.C.K)
زنا ! بر حسب اجازه از پادشاه
…………………………………..
آیا میدانستید که: در مجسمه هایی که برای یادبود سربازها میسازند:
اگر
۲ پای اسب بالا باشد آن سرباز در میدان جنگ کشته شده.
اگر
۱ پای اسب بالا باشد سرباز بر اثر جراحات ناشی از جنگ مرده.
اگر
۴ پای اسب روی زمین باشد آن سرباز به مرگ طبیعی مرده
…………………………………..
آیا میدانستید که: مهاجرین انگلیسی در استرالیا با حیوان عجیبی روبرو شدند که بسیار بالا و دور می پریده. هنگامیکه از بومیان در مورد این حیوان با حرکات بدن پرسیده اند آنها در جواب گفته اند:
Kan Ghu Ru
که در زبان انگلیسی به Kangaroo تبدیل شده است.
در حقیقت منظور بومیان این بوده که “ما منظور شما را نمی فهمیم”.
…………………………………..
آیا میدانستید که: هر کدام از شاه های ورقهای بازی نشانگر شاهی در واقعیت است؟
خشت: ژولیوس سزار پیک: شاه دیوید
خاج: اسکندر کبیر دل: شارلمانی

…………………………………..
آیا میدانستید که: در زمان جنگهای باستانی هنگامی که سپاهیان بدون تلفات از جنگ بر میگشته اند پلاکاردی حمل میکردند که روی آن نوشته بود:
(تعداد تلفات
۰)
ریشه از این اصطلاح است
OK
…………………………………..
آیا میدانستید که: ماهیچه های قلب انسان قادرند خون را به ارتفاع
۱۰ متر به هوا پرتاب کنند؟
…………………………………..
آیا میدانستید که: فیلها تنها موجوداتی هستند که نمیتوانند بپرند؟
……………………………………
آیا میدانستید که: قویترین ماهیچه بدن، ماهیچه زبان است؟
…………………………………….
آیا میدانستید که: خوکها بعد از
۳۰ دقیقه به ارگاسم می رسند؟
…………………………………….
آیا میدانستید که: طبق آمار افراد از عنکبوت بیش از مرگ می ترسند؟
…………………………………..
آیا میدانستید که: خرسهای قطبی چپ دست هستند؟
…………………………………..
آیا میدانستید که: سوسمارها نمیتوانند زبانشان را بیرون بیاورند؟
…………………………………..
آیا میدانستید که: مراکز چشایی پروانه روی پاهایش قرار دارد؟
…………………………………..
آیا میدانستید که: سوسکها تا
۹ روز پس از، از دست دادن سرشان قادر به زنده ماندن هستند و تنها به این دلیل می میرند که نمیتوانند چیزی بخورند؟
…………………………………..
آیا میدانستید که: انسان و دلفین تنها موجوداتی هستند که برای لذت بردن رابطه جنسی برقرار میکنند؟
…………………………………..
آیا میدانستید که: امکان ندارد بتوانید با چشم باز عطسه کنید؟
…………………………………..
آیا میدانستید که: ستاره های دریایی مغز ندارند؟
…………………………………..
آیا میدانستید که: امکان ندارد بتوانید آرنج خود را لیس بزنید؟
……………………………………
آیا میدانستید که: پشه ها دندان دارند؟
…………………………………..
آیا میدانستید که:
۸۰% افرادی که این مطلب را میخوانند سعی می کنند آرنجشان را لیس بزنند؟ 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 9:42  توسط گیلدا  | 

 

همه ما خودمان را چنین متقاعد میكنیم كه با ازدواج زندگی بهتری خواهیم داشت،

وقتی بچه دار شویم بهتر خواهد شد، و با به دنیا آمدن بچه‌های بعدی زندگی بهتر...

 

ولی وقتی می‌بینیم كودكانمان به توجه مداوم نیازمندند، خسته میشویم.

بهتر است صبر كنیم تا بزرگتر شوند.

 

فرزندان ما كه به سن نوجوانی میرسند، باز كلافه میشویم، چون دایم باید با آنها سروكله بزنیم. مطمئناً وقتی بزرگتر شوند و به سنین بالاتر برسند، خوشبخت خواهیم شد.

 

با خود میگوییم زندگی وقتی بهتر خواهد شد كه :

همسرمان رفتارش را عوض كند،

یك ماشین شیكتر داشته باشیم،

بچه هایمان ازدواج كنند،

به مرخصی برویم

و در نهایت بازنشسته شویم...

 

حقیقت این است كه برای خوشبختی، هیچ زمانی بهتر از همین الآن وجود ندارد.

اگر الآن نه، پس كی؟ زندگی همواره پر از چالش است.

بهتر این است كه این واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم كه با وجود همه این مسائل،

 

شاد و خوشبخت زندگی كنیم.

 

خیالمان میرسد كه زندگی، همان زندگی دلخواه،

موقعی شروع میشود كه موانعی كه سر راهمان هستند ، كنار بروند:

            مشكلی كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم میكنیم،

            كاری كه باید تمام كنیم،

            زمانی كه باید برای كاری صرف كنیم،

            بدهی‌هایی كه باید پرداخت كنیم و ... 

 

بعد از آن زندگی ما، زیبا و لذت بخش خواهد بود!

 

بعد از آنكه همه اینها را تجربه كردیم،

تازه می فهمیم كه زندگی، همین چیزهایی است كه ما آنها را موانع می‌شناسیم.

این بصیرت به ما یاری میدهد تا دریابیم كه جاده‌ای بسوی خوشبختی وجود ندارد.

 

خوشبختی، خودٍ همین جاده است.

 

پس بیایید از هر لحظه لذت ببریم.

 

برای آغاز یك زندگی شاد و سعادتمند لازم نیست كه در انتظار بنشینیم:

در انتظار فارغ التحصیلی، بازگشت به دانشگاه، كاهش وزن ، افزایش وزن،

شروع به كار، ازدواج، شروع تعطیلات، صبح جمعه،

در انتظار دریافت وام جدید، خرید یك ماشین نو، باز پرداخت قسطها،

بهار و تابستان و پاییز و زمستان،

اول برج، پخش فیلم مورد نظرمان از تلویزیون، مردن، تولد مجدد و...

 

 

 

خوشبختی یك سفر است، نه یك مقصد.

هیچ زمانی بهتر از

همین لحظه

برای شاد بودن وجود ندارد.

زندگی كنید و از حال لذت ببرید.

 

اكنون فكر كنید و سعی كنید به سؤالات زیر پاسخ دهید:

1.       پنج نفر از ثروتمندترین مردم جهان را نام ببرید.

2.      برنده‌های پنج جام جهانی آخر را نام ببرید.

3.     آخرین ده نفری كه جایزه نوبل را بردند چه كسانی هستند؟

4.     آخرین ده بازیگر برتر اسكار را نام ببرید.

 

نمیتوانید پاسخ دهید؟ نسبتاً مشكل است، اینطور نیست؟

نگران نباشید، هیچ كس این اسامی را به خاطر نمی آورد.

 

روزهای تشویق به پایان میرسد!

نشانهای افتخار خاك می گیرند!

برندگان به زودی فراموش میشوند

  

اكنون به این سؤالها پاسخ دهید:

1.       نام سه معلم خود را كه در تربیت شما مؤثر بوده‌اند ، بگویید.

2.      سه نفر از دوستان خود را كه در مواقع نیاز به شما كمك كردند، نام ببرید.

3.     افرادی كه با مهربانیهایشان احساس گرم زندگی را به شما بخشیده‌اند، به یاد بیاورید.

4.     پنج نفر را كه از هم صحبتی با آنها لذت میبرید، نام ببرید.

 

 

حالا ساده تر شد، اینطور نیست؟

افرادی كه به زندگی شما معنی بخشیده‌اند، ارتباطی با "ترین‌ها" ندارند،

ثروت بیشتری ندارند، بهترین جوایز را نبرده‌اند، ...  

آنها كسانی هستند كه به فكر شما هستند، مراقب شما هستند،

همانهایی كه در همه شرایط، كنار شما میمانند .

 

كمی بیاندیشید. زندگی خیلی كوتاه است.

و شما در كدام لیست قرار دارید؟ نمیدانید؟

 

 

كمی بیاندیشید. زندگی خیلی كوتاه است.

و شما در كدام لیست قرار دارید؟ نمیدانید؟

 

اجازه دهید كمكتان كنم.

شما در زمره مشهورترین نیستید...،

اما از جمله کسانی هستید که برای در میان گذاشتن این پیام در خاطر من بودید.

 

مدتی پیش، در المپیك سیاتل،

9 ورزشكار دو و میدانی كه هركدام گرفتار نوعی عقب ماندگی جسمی یا روحی بودند،

برروی خط شروع مسابقه دو ۱۰۰ متر ایستادند،

مسابقه با صدای شلیک تفنگ، شروع شد.

هیچكس ، آنچنان دونده نبود، اما هر نفر میخواست كه در مسابقه شركت كند و برنده شود.

 

آنها در ردیفهای سه تایی شروع به دویدن كردند،

پسری پایش لغزید ، چند معلق زد و به زمین افتاد، و شروع به گریه‌ كرد.

هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند.

حركت خود را كند كرده و از پشت سر به او نگاه كردند...

ایستادند و به عقب برگشتند... همگی...

 

دختری كه دچار  سندرم دان (ناتوانی ذهنی) بود كنارش نشست،

او را بغل كرد و پرسید "بهتر شدی ؟"

پس از آن هر 9 نفر دوشادوش یكدیگر تا خط پایان گام برداشتند.

 

تمام جمعیت روی پا ایستاده و كف زدند. این تشویقها مدت زیادی طول كشید.

 

شاهدان این ماجرا، هنوز هم در باره این موضوع صحبت میكنند. چرا؟

زیرا از اعماق درونمان میدانیم كه

در زندگی چیزی مهمتر از برنده شدن خودمان وجود دارد.

 

مهمترین چیز در زندگی، كمك به سایرین برای برنده شدن است.

حتی اگر به قیمت آهسته تر رفتن و تغییر در نتیجه مسابقه ای باشد كه ما در آن

شركت داریم.

 

اگراین پیام را با عزیزانمان درمیان بگذاریم،

شاید موفق شویم تا قلبمان را تغییر دهیم، شاید هم قلب شخص دیگری را، ...

 

 

”شعله یك شمع با افروختن شمع دیگری خاموش نمیشود"

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 16:37  توسط گیلدا  | 

مثالی در مورد مدیریت زمان

 

یك كارشناس مدیریت زمان كه در حال صحبت برای عده ای از دانشجویان رشته بازرگانی بود، برای تفهیم موضوع، مثالی به كار برد كه دانشجویان هیچ وقت آن را فراموش نخواهند كرد.

 

او همانطور كه روبروی این گروه از دانشجویان ممتاز نشسته بود گفت: "بسیار خوب، دیگر وقت امتحان است!"

 

سپس یك كوزه سنگی دهان گشادرا از زیر زمین بیرون آورد و آن را روی میز گذاشت.

پس از آن حدود دوازده عدد قلوه سنگ كه هر كدام به اندازه ی یك مشت بود را یك به یك و با دقت درون كوزه چید.

وقتی كوزه پر شد و دیگر هیچ سنگی در آن جا نمی گرفت از دانشجویان پرسید:

 

"آیا كوزه پر است؟“

 

همه با هم گفتند: بله

 

او گفت: "واقعاً؟“

سپس یك سطل شن از زیر میزش بیرون آورد. مقداری از شن ها را روی سنگ های داخل كوزه ریخت و كوزه را تكان داد تا دانه های شن خود را در فضای خالی بین سنگ ها جای دهند.

 

بار دیگر پرسید: "آیا كوزه پر است؟“

 

این بار كلاس از او جلوتر بود، یكی از دانشجویان پاسخ داد:  

"احتمالا نه"

 

او گفت: "خوب است" و سپس یك سطل ماسه از زیر میز بیرون آورد و ماسه ها را داخل كوزه ریخت.

ماسه ها در فضای خالی بین سنگ ها و دانه های شن جای گرفتند. او بار دیگر گفت:

"خوب است"

 

در این موقع یك پارچ آب از زیر میز بیرون آورد و شروع به ریختن آب در داخل كوزه كرد تا وقتی كه كوزه لب به لب پر شد. سپس رو به كلاس كرد و پرسید :

 

"چه كسی می تواند بگوید نكته این این مثال در چه بود؟"

یكی از دانشجویان مشتاق دستش را بلند كرد و گفت: این مثال می خواهد به ما بگوید كه برنامه زمانی ما هر چقدر هم كه فشرده باشد، اگر واقعا سخت تلاش كنیم همیشه می توانیم كارهای بیشتری در آن بگنجانیم.

 

استاد پاسخ داد: ‍"نه!

 

نكته این نیست، حقیقتی كه این مثال به ما می آموزد این است كه اگر سنگ های بزرگ را اول نگذارید، هیچ وقت فرصت پرداختن به آن ها را نخواهید یافت.

سنگ های بزرگ زندگی شما كدام ها هستند؟

 

فرزندتان، محبوبتان، تحصیلتان، رویاهایتان، انگیزه های با ارزش، آموختن به دیگران، انجام كارهایی كه به آن عشق می ورزید، زمانی برای خودتان، سلامتی تان و ..."

 

به یاد داشته باشید كه ابتدا این سنگ ها ی بزرگ را بگذارید، در غیر این صورت

 

هیچ گاه به آن ها دست نخواهید یافت.

اگر با كارهای كوچك (شن و ماسه) خود را خسته كنید، زندگی خود را با كارهای كوچكی كه اهمیت زیادی ندارند پر می كنید و هیچ گاه وقت كافی و مفید برای كارهای بزرگ و مهم (سنگ های بزرگ) نخواهید داشت.

پس امشب یا فردا صبح، هنگامی كه به این داستان كوتاه فكر می كنید، این سوال را از خود بپرسید:

 

"سنگ های بزرگ زندگی من كدام اند؟

 

آنگاه

 

 اول آنها را در كوزه خود بگذاری.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 9:27  توسط گیلدا  | 

 

 

یكی بود یكی نبود؛ چهار شمع به آهستگی می سوختند و در محیط آرامی صدای صحبت آنها به گوش می رسید:

 

شمع اول گفت: « من صلح و آرامش هستم، اما هیچ کسی نمی تواند شعلة مرا روشن نگه دارد.

 من باور دارم که به زودی

می میرم... »

سپس شعلة صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد.

 

شمع دوم گفت: « من ایمان هستم. برای بیشتر آدم ها، دیگر در زندگی ضرورینیستم، پس دلیلی وجود ندارد که روشن بمانم... »

سپس با وزش نسیم ملایمی، ایمان نیز خاموش گشت.

 

شمع سوم با ناراحتی گفت: « من عشق هستم، ولی دیگر توانایی آن را ندارم که روشن بمانم. انسان ها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند. آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود عشق

بورزند... »

طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد.

 

ناگهان...

 کودکی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید.

« چرا شما خاموش شده اید؟ شما قاعدتاً باید تا آخر روشن بمانید. »

سپس شروع به گریه کرد .

 

آنگاه شمع چهارم گفت:

« نگران نباش! تا زمانی که من وجود دارم، ما می توانیم بقیه شمع ها را دوباره روشن کنیم.

مـن  امید هستم ! »

 

با چشمانی که از اشک و شوق می درخشید ، كودک شمع امید را برداشت و بقیة شمع ها را روشن کرد. 

 

نور امید هرگز از زندگیتان خاموش مباد!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 8:37  توسط گیلدا  | 

تاريخچه بستني
 

احتمالاً آب ميوه‌ي سرد شده در بسياري از کشورهاي جهان از جمله چين از 3000 سال پيش شناخته شده را می توان اولین بستنی ها دانست و طبق اطلاعات موجود، رومي‌هاي قديم از برف کوه‌ها براي سرد کردن آب ميوه استفاده مي‌کرده‌اند. از آن تاريخ تا قرن هيجدهم ميلادي، مدارک زيادي در دست نيست، تا اين که مارکوپولو سیاح مشهور ونیزی در بازگشت از سفر مشهورش به آسیا اطلاعاتي در زمينه‌ي ساخت شيريني از شير منجمد(احتمالاً نوعي بستني ميوه‌اي امروزي) را همراه خود از چين آورد.

 

 اين روش در ونيز مورد استفاده قرار گرفت و سپس در سرتاسر ايتاليا گسترش يافت. به تدریج کشورهای دیگر اروپایی نیز از این روش برای تهیه بستنی استفاده کردند.
در ايران، بستني ابتدا به صورت سنتي و دستي با عنوان "بستني زعفراني" تهيه مي‌شد. اين بستني درون ظرفي(بشکه اي) دو جداره درست مي‌شد؛ به اين صورت که درون جدار داخلي شير، خامه، شکر، ثعلب و زعفران، و در جدار بيروني يخ و نمک ريخته مي‌شد؛ سپس بشکه را مرتباً تکان مي‌دادند تا بستني تهيه شود. اما امروزه اين صنعت توسعه‌ي فراوان يافته و تقريباً در تمام شهرهاي ايران به صورت صنعتي تهيه و مصرف مي‌گردد.....

بستنی در ایران
تهيه بستني در ايران متداول نبود و در قرن نوزدهم از اروپا به ايران انتقال يافت و متداول شد. در حقيقت از سفر سوم ناصرالدين‌شاه به اروپا، پلومبير نام محلي ييلاقي در فرانسه است كه بستني خوشمزه‌اي در آنجا تهيه مي‌شد و نام پلومبير يعني نوعي بستني كه با مخلفاتي همراه است از اين شهر منشاء گرفته است.

 

مي‌گويند در سال آخر سلطنت ناصرالدين شاه ساختن بستني در ايران متداول شد و معروف‌ترين بستني‌ فروش بعدي تهران يعني ممدريش بستني خامه‌دار مخصوصي تهيه مي‌كرد كه در تهران مردم استقبال زيادي از آن كردند. اين بستني با ثعلب تهيه مي‌شد. يخ و نمك را در بشكه‌اي ريخته داخل بشكه را شير مي‌ريختند و با وسايل مخصوص و تمهيدات زياد و تكان دادن و چرخاندن ظرف از آن بستني تهيه مي‌كردند. بستني‌فروشي‌هاي دوره‌گرد به زودي در تهران پيدا شدند كه بستني را در همان محفظه‌ها مي‌گرداندند و با نان مخصوص عرضه مي‌كردند.

 

ميرزا رضا كرماني قاتل ناصرالدين‌شاه در روز پنجشنبه 11 ارديبهشت 1275/16 ذي‌قعده 1313 ه.ق/ در تهران بود و از دكان ممد ريش بستني خريد و خورد. روز بعد هنگام ظهر ناصرالدين‌شاه را داخل حرم مطهر حضرت عبدالعظيم(ع) ترور كرد. مي‌گويند مامورين نظميه كه سرگرم تحقيق و تفحص درباره ريشه‌هاي ترور بودند وقتي دانستند يك روز قبل ميرزا رضا از ممد ريش بستني خريده و خورده است به سراغ او رفتند و او را به نظميه برده زير اشكلك انداخته و شكنجه‌اش كردند و مرتبا مي‌پرسيدند:< پدر سوخته در بستني چه ريخته بودي كه ميرزا رضاي شال‌فروش فقير كرماني را آن‌قدر جرات بخشيده بود كه شاه مملكت را بكشد. زودباش بگو و حقيقت را بيان كن.>
بيچاره ممد ريش كه تركه انار زيادي كف پايش زده و ضمنا او را به اشكلك بسته بودند هرچه قسم مي‌خورد كه به پير، به پيغمبر من دخالت و مشاركتي در طرح ترور اعلي حضرت نداشته‌ام از او نمي‌پذيرفتند. او گريه‌كنان گفت: <من روزي 1000 بستني مي‌فروشم. اگر قرار است هركس بستني بخورد آدم بكشد پس چرا تهران پر از تروريست و آدمكش نمي‌شود!؟>

 

 

بستني ممد ريش شهرت زيادي در تهران به دست آورد. بستني‌فروشي او در جنوب شهر بود و در بهار و تابستان غلغله‌اي در دكان دو نبش او كه سه نبش و چهارنبش هم شد بر پا مي‌شد او تا حدود سال‌هاي 1335-1334 زنده بود. بستني خامه‌اي پر از گلاب و خامه و هل و بسيار مايه‌دار و كش‌آمدني، كاملا سفيد مانند برف  لاي دو نان مخصوص معروف به حصيري كه روزانه چند هزار دانه از آن به فروش مي‌رفت. سال‌ها بستني به همان سادگي و رنگ شيري عرضه مي‌شد تا اينكه در حدود سال 1329 بستني ماشيني كاليفرنيا به بازار آمد و ذايقه‌ها بدان عادت كرد. بعدها بستني زعفراني زرد‌رنگ نيز شهرت يافت .

 

دیگر بستی فروش مشهوری که شهرتش حتی به شهرهایی مانند لوس آنجلس و پاریس هم رسیده است اکبر مشدی است. نام واقعی این شخص اکبر مشهدی ملایری بود. وی در ابتدا شکر و چای  را شمال می برد و از آنجا هیزم به تهران می آورد.هنگامی که وی ۲۰ ساله بود که با ممد ریش آشنا شد و از طریق آشنایان وی توانست به  آشپزخانه دربار مظفرالدین شاه راه پیدا کند و تا آخر دوره قاجاریه در  دربار بستنی سرو می کرد. 

بعد از انقراض سلسله قاجاریه ،رضا شاه  تمامی پرسنل و خدمه دربار ازجمله اکبر مشهدی ملایری را از دربار اخراج کرد . اکبر مشهدی ملایری بعد از این واقعه با پولی که در مدت خدمت در دربار جمع کرده بود توانست مغازه بستنی فروشی خود را در درحوالی میدان راه آهن با نام بستنی فروشی اکبر مشدی  افتتاح کند. وی معتقد بود که بستنی های ایرانی باید کاملا با بستنی های خارجی فرق داشته باشد و ایرانی ها ترجیح می دهند تا در بستنی هایشان خامه ، گلاب و زعفران بیشتر از نگهدارنده ها ی دیگر باشد.

آن زمان هنوز یخچال ساخته نشده بود و وی مجبور بود برای تهیه یخ از یخچال های طبیعی راه های طولانی تا کوه های شمال شهر را طی کند . گاه تا عمق ۶۰ متری در دل یخچال های طبیعی پایین برود.تا ذره ای یخ بدست بیاورد.

به زودی شهرت وی بقدری زیاد شد که رجال مملکتی و سفرای خارجی مقیم تهران نیز به مشتریان پرو پا قرص اکبر مشدی تبدیل شدند. نقل است که فخرالدوله مادر دکتر امینی (نخست وزیر وقت) از اکبر مشدی خواسته بود تا با هزینه وی به فرانسه سفر کند و برای مهمانان وی بستنی سرو کند.

اکبر مشدی در ۹۲ سالگی بر اثر عارضه کلیوی فوت کرد . خبر فوت وی حتی در روزنامه های عراق و پاکستان هم انعکاس یافته بود. یکی از دیپلمات های پاکستانی مقاله ای را برای بزرگداشت اکبر مشدی در روزنامه نوشت.  

 

 با گذشت سال ها و افزایش شهر نشینی و بالار فتن مشتریان بستنی ، بستني به تدريج به صورت ليوان كاغذي عرضه شد اما بستني‌فروشان سنتي از اين كار خودداري كردند (و مي‌كنند.) بستني بلوت كه انواع رنگ‌ها را در بستني توت و شاه‌توت و قهوه و كاكائو و پرتقال و ليمو و آناناس و موز و غيره عرضه مي‌داشت زماني بازار بسيار پررونقي داشت.
اكنون انواع بستني‌ها در ايران عرضه مي‌شود و البته بستني‌هاي تهيه شده در كارخانه‌هاي معروف كه پس از توليد در كاميون مجهز به سردخانه به فروشگاه‌ها انتقال يافته و در يخچال فروشگاه‌ها قرار مي‌گيرد ، فروش بسيار گسترده‌تري دارد
....

 

نکات جالبی راجع به بستنی

*كودكان بين سنين 2 تا 12 سال بيشترين دوستداران بستني هستند و افراد بالاي 45 سال هم از خوردن بستني بيشترين لذت را مي‌برند.
*براي خوردن يك بستني قيفي تقريبا بايد 50 بار آن را ليس زد.
*خوردن بستني در شهر نيوجرسي آمريكا بعد از ساعت 6 بعد از ظهر بدون اجازه پزشك ممنوع است.
*آمريكا بيشترين مصرف كننده‌ بستني در جهان است. آمريكا با ساخت بيش از 1/5 ميليارد گالن بستني در رده اول توليد بستني در جهان است.
*  50 درصد آمريكايي ها بستني را با سگ و گربه خود قسمت مي‌كنند.
*مردان بيشتر از زنان علاقه به خوردن بستني به عنوان دسر دارند.
*بيشترين مقدار وانيل به‌كار برده شده در بستني در ماداگاسكار تهيه مي‌شود.
*شكلات پرطرفدارترين شهد به‌كار رفته روي بستني است.
*تقريبا 13 درصد مردان و 8 درصد از زنان بعد از اتمام بستني، ظرف بستني خود را ليس مي‌زنند.
*بزرگ‌ترين بستني در دنيا 3 متر و 70 سانتي متربلندي دارد و با 4 هزار و 666 گالن بستني در كاليفرنيا در سال 1985 تهيه شده است. اين بستني 24 هزارو910 كيلو گرم وزن دارد. همچنين بزرگ‌ترين كيك بستني در چين ساخته شد كه 50 متر ارتفاع و 3 متر عرض داشت. اين كيك 32 هزار تكه شد.
*كوكي جارويس 39 ساله كه تقريبا 419 كيلوگرم وزن دارد مي‌تواند در عرض 12 دقيقه يك گالن كه معادل 255 گرم بستني وانيلي است، بخورد. او در مسابقه خوردن بستني نفر اول در جهان است.
*از شخصيت‌هاي مشهوري كه به خوردن بستني علاقه‌مند بودند مي‌توان به اسكندركبير، چارلز دوم، امپراتور روم (نرون)،ماركوپولو، جرج واشنگتن، توماس جفرسون،جيمزماريسون،ناصرالدين شاه، مظفرالدين شاه و رضا خان اشاره كرد.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 23:4  توسط گیلدا  | 

 

جذابیت

 

یكی از مهمترین رازهای رسیدن به آن جذابیت است و قبل از هر چیز باید بدانیم كه جذابیت چیزی غیر از زیبایی است‌. شخص می‌تواند صورت زیبایی نداشته باشد اما بسیار جذاب باشد و هم چنین می‌تواند بسیار زیبا باشد اما اصلاً جذابیت نداشته باشد. جذابیت و گیرایی یك ویژگی كاملاً اكتسابی است و به راحتی می‌توانیم صاحب آن باشیم‌:


ظاهری آراسته داشته باشید.

تمیز و مرتب باشید، هماهنگی و پاكیزگی شما، ناخودآگاه شما را جذاب می‌كند. بعضی از افراد براساس تصوری اشتباه برای جذاب شدن به زحمت زیادی می‌افتند و خود را به شكل‌های عجیب و غریبی درست می‌كنند. مهمترین مسئله این است كه مرتب و هماهنگ و در عین حال ساده باشید. نامرتب بودن حتی حرفهای قشنگ‌، مثبت و تأثیرگذار شما را ضایع می‌كند. فرزندی كه همیشه پدر و مادر خود را آراسته و با ظاهری مرتب می‌بیند، ظاهر آراسته فردِ ناآشنا او را نمی‌فریبد. چون ممكن است جذب ظاهر آراسته كسی شوند كه تأثیر منفی او از اثرات مثبتش به مراتب بیشتر باشد.

    
 بیشتر سكوت كنید:

غالباً افراد به اشتباه برای این كه جذاب‌تر شوند، بیشتر شلوغ می‌كنند و به خطا می‌روند. سكوت‌، یك تأثیر ذهنی و روانی بسیار قوی می‌گذارد. در سكوت‌، فرد پیرامون خود خلاء ایجاد می‌كند و هر خلایی‌، جذب را سبب می‌شود. آنها كه بیشتر صحبت می‌كنند و كمتر می‌شنوند از جذابیت خود می‌كاهند، حال آن كه سكوت و گوش دادن بیشتر به واقع شما را عاقل‌تر و قابل اطمینان‌تر معرفی می‌كند و این زمینه‌ای مساعد برای صمیمیت بیشتر است‌. سكوتی سرشار از اعتماد به نفس سرچشمه صمیمیت است‌.

     
نرم و ملایم سخن بگویید:

هنگامی كه نرم و ملایم صحبت می‌كنید افراد را جذب خود می‌كنید و به راحتی می‌توانید بر روی آنها تأثیر بگذارید. آدم‌های خشن و داد و بیدادی افراد مناسبی برای اطمینان كردن‌، نیستند.

     
فرد محترمی باشید:

بی‌احترامی به خود، به دیگران و بی‌احترامی و بی ادبی در كلام و رفتار همگی از جذابیت شما می‌كاهد. شما باید هم در ظاهر آراسته باشید و هم در باطن وارسته‌. افراد مؤدب و متین و محترم بی تردید جذابند و این جذابیت از درون موج می‌زند.

محترم و مؤدب و باشخصیت باشید، خواهید دید خود به خود جذاب می‌شوید.

     
زیاد شوخی نكنید اما بسیار تبسم كنید:

شوخی فراوان از انرژی ذهنی و جذابیت شما می‌كاهد چرا كه شوخی فراوان به تدریج مرزهای لازم بین افراد را از بین می‌برد متبسم باشید كه تبسم به چهره شما جذابیتی عمیق و ژرف می‌بخشد. در تبسم‌، سنگینی و متانت و جذابیت است‌.

 

 قاطعیت یعنی جذابیت‌: 

كسانی كه شخصیت قاطعی دارند و هدفها و ارزش‌های معینی دارند، بی‌استثنأ می‌توانند افراد جذابی باشند. زیرا شخصیت‌هایی جذاب و تأثیرگذارند كه بسیار مصمم هستند و اعتماد به نفس دارند. به دنبال اهداف مشخصی بودن و به آنها رسیدن اعتماد به نفس زیادی به ارمغان می‌آورد و جذابیت از وجود چنین شخصی موج می‌زند. 
آسان بود، این طور نیست‌؟ فكر می‌كنم شما هم می‌توانید یكی از جذاب‌ترین و ماندگارترین‌ها باشید. معطل نشوید دست به كار شوید

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 16:56  توسط گیلدا  | 

قطع رابطه كردن براستی یكی از كارهای بسیار دشوار و دردناك میباشد. هر اندازه هم كه به عقیده شما صـحـیح و روا باشد باز سخت است. اگر قـصد قـطع رابطه كردن با كسی را در سر دارید راهكارهای ارایه گشته ذیل انـجـام آن را برای شما آسانتر میگرداند.

1- صادق باشید
امكان دارد بخواهید با نگفتن و كتمان آنـكه با فرد دیـگری دیدار كرده و آشنا شده اید از رنجش وی جلوگیری بعـمـلآورید. اما آگاه باشید كه هنگامی كه به او هیچ نـگویـید و  وی بعد ها خودش متوجه موضوع گردد، بـسـیـار بـیـشـتر موجب رنجش و آزار وی خواهید شد.

2- شجاع باشید
 بـی اعـتـنـایی و كم محلی كردن به او به امید آنكه عاقبت خودش دست از سر شما بـر خواهد برداشت (بدون آنكه احساس درونی خود را بیان كنید) و از شما جدا خواهد شد را از سرتان بیرون كنید. خاتمه دادن به یك رابطه مهارتی است كه شمـا نیاز به آموختن آن دارید. نفس عمیقی كشیده و ادامه مقاله را با دقت مطالعه كنید.

3- دور اندیش باشید
ممكن است وسوسه شوید كه تنها با وی تماس تلفنی گرفته و به پـیـغام گـذاشتن و یا فرستادن یك ایمیل اكتفا كنید. اما چه شرم آور خواهد بود هنگامی كه شما مجددا او را ملاقات میكـنید؟ كمترین كاری كه میـتـوانید انجام دهید آن است كه برای آخرین بار هم كه شـده بـا صـحـبـت كـردن حـضوری بـه او احترام بگزارید.

4- زمان و مكان مناسبی را انتخاب كنید
 بـه مـحض آنـكه تصمیم خود را بطور قاطع اتخاذ كردید هر چه سریعتر او را از تصمیم خود مطلع سازید. زمان و مكانی را انتخاب كنید كه هر دوی شما قادر باشید بدون هیچگونه مزاحمت و بطور خصوصی با یكدیگر صحبت كنید. نه میان مركز خرید و یا صف رستوران!

5- خود را آماده كنید
بـا این كه شما در رابطه با جدایی و قطع رابطه پیش از این تـامل كرده اید و فرصت آن را داشته اید كه آن را بپذیرید، آگاه باشید كه فرد مقابل شما كوچـكتـرین اطـلاعی از اینكه ارتباط شما با او میخواهد از میان برود ندارد. متوجه باشید كه او ممكـن اسـت ناراحـت، خـشـمـگین و یا شوكه شود. به وی زمان بدهید تا هر آنچه كه میخواهد بـگوید را بگوید. چنین نباشد كه موضوع را مطرح نموده و سپس پا به فرار بگذارید!

6- با صراحت و رك باشید
از پیامهای درهم و بی اساسی همچون آنكه "شاید در آینده دوباره در كنار هم باشیم" تا آنكه او را سر كار بگذارید و یـا آنـكه هـرگاه او خـود را تـغیـیـر دهد ممكن است شما در تـصـمـیـم خـود تـجـدیـد نـظر كـنـیـد، خـود داری كنید. یا به ارتباط خود با وی ادامه داده و مشكلات را با كمك یكدیگر حل كنید و یا آنكه رابطه خود را با او كاملا قطع نموده و آینده را به خودش واگذار كنید.

7- حزن و اندوه خود را ابراز كنید
شما وارد رابطه ای شده بودید و به هر دلیل اكنون احـساس می كنید باید به این رابطه پایان دهید. مهم است كه غم و اندوه خود را در یك مكان خلوت و خصوصی تخلیه و ابراز كنید. و بـپـذیریـد كه همه چیز پایان یافته. مدت زمانی كه نیاز دارید بستگی به عواملی همچون: مدت، شدت و انتظارات ارتباط شما خواهد داشت. فردی را بیابید كه پشتیبان و تكیه گاه شما باشد. قطع رابطه دردناك است حتی اگر بهترین كار ممكن باشد. شاید لازم باشد مدتی را با یك دوست خوب سپری كنید.

8- هرگاه فردی با شما قطع رابطه كرد, هیچگاه تهدید نكنید كه در صورتی كه او شما را تـرك كـنـد بـه خودتان صدمه خواهید زد و یا خودكشی خواهیـد كـرد
 كـسی را برای انتقام گرفتن اجـیر نكنید. عصبانیت خود را نیز سر فرد،حیوان و یا وسـایل دیگر خالی نكنید. اگر شما حقـیقتا در صدد انتقام جویی می باشید بهترین انتقـام كنار آمدن صادقانه با احساسات خودتان میباشد. با خود مـهربان باشید. بدانید پـایــان روابط بـخـشی از زنـدگی شما بـوده و به ایـن مفهوم نیست كه شكست خورده اید و یا فردی دوست داشتنی نمی باشید. شاید تنها زمان مناسب نبوده و یـا فرد مـقابل شما در آن برهه از زمان آمادگی برقراری یك رابطه مناسب را نـداشته و یا آنكه اصلا شایسته شما نبوده است.

هـیچ مشكلی در شما نیست از خودتان بخوبی مراقبت كنید و بسوی زندگی بهتر گـام بردارید. به خاطر داشته باشید كه هر قطع رابطه ای هم ناگوار و دردناك نیست.ارتباطی كه فرد در آن مورد بی احترامی و یا سوء استفاده قرار می گرد و جـز نـاراحـتی و دردسر چـیـزی عـایـد وی نـمی گـردانـد، بهتر است هر چه زودتر پایان پذیرد. خـورشـید همچنان می درخشد، گلها هنوز شكوفه می كـنـنـد. زنـدگـی بـه پـایـان نـرسیده تنها تغییر یافته است. ممكن است شما هنگامی كه دلگـیـر و نـاراحت می باشـد از آن غافل باشید اما زمانی كه دوره غم واندوه خود را سپری كردید دوباره شادمان خواهید گشت. هـیـچـگاه نمی دانید كه چه چیز در انتظار شما می باشد پس هیچگاه نا امید نـشـوید. شاید فرد بسیار بهتر و فوق العاده ای (بله امكان دارد) در انتظار شما باشد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 11:40  توسط گیلدا  |