تبليغاتX
«»«»«»« گیلدا »«»«»«»
 

حرف اول: آنقدر مرا به راه راست کشاندند که هنگام راه رفتن می لنگم!!!

حرف آخر: سکوت!!!

سکوتی ممتد و طاقت فرسامحصور شده در حقیقتی انکار ناپذیر!!!

و دیگر هیچ!!!

یک شکست! یک پایان تلخ...!!!

آری ! ظلم پابرجاست!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 12:47  توسط گیلدا  | 

چند وقتیه انتخابات ریاست جمهوری در ایران ، سوژه بحث برانگیز محافل سیاسی، اجتماعی و تجمع های کوچه بازاری ، در کل به قول آقا ملت شهید پرور ایران شده.

 هرچه به  22 خرداد نزدیک میشیم، بازار کرکری خوندن ها داغ  و داغتر می شه و نمایان شدن راهکارهای موزیانه  و گند کاری های کاندیدا جهت خراب کردن همدیگه در عین ناباوری، بهت و تاسف افکار عمومی رو بیش از پیش بر می انگیزه.

چقدر خجالت آور که منشاء همه این مسائل و اغتشاش ها افراد رده بالای سیاسی یک کشور باشند و تنها جنبه مثبت هویدا کردن خرابکاریهاشون، تقویت روحیه جنگجویانه ( یا به قول آقا شهادت طلبانه) در بین آحاد جامعه باشه و در این بین برای عموم زمینه ای فراهم شه که  بخاطر جانب داری از کاندیدای مورد علاقه شون ، فرای مشکلات اقتصادی و اجتماعی که گریبان گیرشونه، همدیگر رو لت و پار کنند.

 جالب اینجاست صدا و سیما هم مزید بر علت شده ، امسال در یک اقدام بی سابقه به تبعیت از مناظره کاندیدای ریاست جمهوری امریکا برنامه ای رو ترتیب داده که  کاندیدها فرصت این رو داشته باشند بر جنجالها دامن زده و در عین حال بتونند با رعایت ادب و احترام ،برنامه هاشون رو شفاف  و بی پرده به ملت شهید پرور اعلام کنند . که متاسفانه!!  ) بقیه ش بماند!!

انگار آقایون یادشون رفته اینجا ایرانه نه امریکا !!!!!

من تا قبل از انتخابات تفکر م این بود که چرا گیلی خانومی که این انقلاب اسلامی رو قبول نداره  باید ازبین این 4 گذینه

1-    احمدی نژآد فرزند انقلاب اسلامی

2-    موسوی فرزند انقلاب اسلامی

3-    رضایی فرزند انقلاب اسلامی

4-    کروبی فرزند انقلاب اسلامی

یکی رو انتخاب کنه؟ اصلا چرا باید بین بد و بدتر، بد رو انتخاب کرد. البته تفکرات دیگه ای هم داشتم منتها از اونجایی که دلم نمیخواد ساواک دره این وبلاگ رو تخته کنه ، شما ندونید بهتره!

تا اینکه بر حسب تصادف داستانی رو دیدم و یاد دولت و ملت کشور خودم افتادم و  کلا نظرم در این خصوص تغییر کرد. به خودم گفتم گیلی خانوم فرض کن توی زندانی اگه این حق بهت داده بشه که زندان بانتو خودت انتخاب کنی آیا اینکارو نمیکنی!!! حالا که اسیری حداقل این حق مسلم رو از خودت سلب نکن.

من رای می دهم!! به کی؟ بماند!!!

داستان از این قراره!

با پوزش از کلیه دوستان این فقط نقل قوله ولی واقعا جالب و عبرت آموز

در گذشته های نه چندان دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد و وزیری داشت از خودش بسی بد خواه تر و زیرک تر. به او امر کرد که راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند و اعتراضی بکنند .

وزیر طوماری بنبشت و به جارچیان داد. قوانین جدید  اعتقاد به دین قدیم و سواد آموزی را غیر قانونی اعلام کرد. و مالیاتها را به سه برابر افزایش داد. شب زفاف عروس از آن شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشور همسایه اعلام شد.  هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت گوزیدن و چسیدن هم ممنوع اعلام شد.

پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت. وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت.

 بند گوزیدن همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را خالی كنند. و چنین شد که وزیر گفت.

مردم لب به اعتراض گشودند که این ظلمی آشکار است.  این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم را به دین خودش در آورد و یا سواد خواندن آنان را بگیرد یا افزایش مالیات و مالكیت در شب زفاف هم رسمی قدیمیست. و بی ارزش بودن جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است اما دیگر منع چسیدن و گوزیدن خیلی زور است. آنان که باسواد تر بودند داد سخن دادند که اینان متحجرانی بیش نیستند. به خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکان می دادند و خودشان را روشنفکر می نامیدند. و گفتند تازه مگر خود شاه نمی گوزد!  جوک های بسیاری ساختند در مورد شاه که از فرط نگوزیدن ترکیده ! ،  یا برای کنترل بر روده اش چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده و اینها را برای هم  اس ام اس (!!!) کردند و کلی خندیدند. نگهبانان حکومت گاهی به مستراح ها یورش می بردند و افراد گوزو را به منکرات می بردند. اما مردم همچنان به چسیدن و گوزیدن در خفا ادامه می دادند و این صداهای بویناک روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت می دانستند. در كوچه های شهر نگاهی به این ور و آنور می انداختند و پیفی می دادند. مهمانی های زیر زمینی می گرفتند  لوبیا می خوردند و گروپ گوز راه می انداختند!

بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری و عروس دزدی و مالیات را به خاطر نیاورد و همگان سعی کردند از این آخرین حق بدیهی خوشان دفاع کنند  و پادشاه و وزیر قهقهه سر می دادند که  " چه زیرکانه مردمان را در بخارات اسیدی خودشان غرق و همگان را گوزو کرده اند

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 11:55  توسط گیلدا  | 

 شما تصورشو بکن تو محاسبات ذهنت خدای اعتماد به نفس باشی و مدام 24 ساعته پیشه عالم و آدم پوزشو بدی، بعد یه تازه وارد گیلی نشناس که به خیال خودش خداتر از تواه و اعتمادش بنفس تر از تو، بیاد دقیقا ً زوم کنه رو این موضوع که اثباتش برات مرگ و زندگیه و از نون شبم واجب تره ، بعد با زبون بی زبون بگه: گیلی خانم تو یکی از نقاط ضعفت عدم اعتماد به نفسه! حالا یکی از چند تا ؟؟؟ .. الله و علم !

دو حالت وجود داره:

حالت 1) اینجانب خیلی خوش شانس باشم و طرف حرف خودشو پس بگیره که عمراً چرا که اگه اوضاع به وفق مراد بود گیلی خانوم پیش از اینها اسمشو عوض می کرد می ذاشت شانسی خانم.

حالت 2) طرف آدم با انصاف و دلسوزی باشه و آبرو داری کنه که اونم عمراً . ( عمراً به این دلیل که اگه از حق نگذریم و نامردی نکنیم شاید دامنه دیدش رو محدود کنه و بگه یکی از دوتا اما از اونجایی که هدف ضایع کردنه، بیش و کم وسعت دید و دامنه، در سیاست و روند کار بی تأثیره)

حالا این وسط منو می بینی؟ دود از کله زده بیرون ، غافلگیر شدم بد جور. نبودیدکه ببینید در یه چشم به هم زدن ، در عین ناباوری به کل دکوراسیون صورتم به هم ریخت. دهنه باز، چشمها ور قلمبیده . قربونش برم درشت که بود ، درشت تر شده بود بد شکل ! زول زده بودم به مانیتور به خودم گفتم : من اگه حال تو یکی رو نگیرم زن نیستم!

دیدین آدم وقتی دستش به کسی نمیرسه حرف زیاد می زنه و برای اینکه خودشو قانع کنه با بولوفاش سرگرم میشه؟! شده بود حکایت من!

خواستم بگم : مرده حسابی شما یه سر پاشو بیا تهران یه صبح با گیلی خانم همسفر شو اونوقت می بینی عدم اعتماد به نفس کیلو چند؟!

 من اگه دیرم شده باشه و واگن قطار در حد انفجار پر باشه  و تو اون کمبود فضا فقط جا واسه نصف بند انگشت باشه ، اگه اینجانب با نیروی مضاعف که چه عرض کنم  ما فوق مضاعف ، تنها یه بند انگشتم با فشار توی واگن باشه ، باز امیدوارم به هر قیمتی  و جون کندنی شده برم داخل.

جهت اطلاع آقاهه عرض کنم که قدم 175 و وزنم 73. همچین ریزم نیستما!!

میدونم غافلگیر شدی و در باورت نمی گنجه. یه نفس عمیق بکشی برات  قابل هضم می شه رئیس!!  

همینی که هست! حالا شما اسمشو هر چی دوست داری بزار. تقلای الکی یا اعتماد به نفس کاذب! ما اینیم ! به وقتش حالتو میگرم اساسی! باش ! دارم برات تا دلت بخواد !

شیطونه میگه بهش بگم: شما فکر میکنی همه مثل شماند که هر روز تو صفحه اول روزنامه همشهری با تیتر درشت آگهی بزنند " ایها الناس ! من آدم با اعتماد به نفسی هستم"

در گیلی خانم وفور اعتماد به نفسه. از بس سخاوتمنده این دختر همینجوری این اعتماد به نفسه می ریزه بیرون، حالا کیه این وسط جمعش کنه!!!

 

پانوشت (1) : من نسبت به این آقاهه ارادت خاصی دارم و این یه دردو دل دوستانه بود. سوء تفاهم نشه!

پانوشت (2) : داداش یسوس! زود باش غلط املایی ها رو بگیر! آبروریزی نکنی یه وقت! خصوصی بفرست. دمت گرم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 14:46  توسط گیلدا  | 

 

گرچه طبق قانون خلقت ، بهار ، تکرار یه دلواپسی کهنه ست، اما حتی واسه طبیعتی که تو این قانون دخیل نبوده، مسرت بخشه!.

بهار یه بهانه ست. یه بهانه واسه روییدن، جوونه زدن. پرشدن و خالی شدن.

پر شدن از خوبیها و خالی شدن از هر چی افکار زشته.

 گیلی خانم بمون! از خودت فرار نکن! مهم نیست که چقدر خالی هستی. مهم اینه که چقدر امیدواری، چقدر عزمتو جزم کردی که تو سال جدید سدها رو از پیش رو برداری و پر شی!

پرشدن سخته. کارهر کسی نیست! همونطور که پریدن صرفاْ با داشتن دو بال محال و ناممکنه. اما من می گم تو می تونی! فقط کافیه از شعارهای تلقینی استفاده کنی و هر شب تو دفتر مشقت از جمله "من می توانم " ۱۰۰ بار بنویسی.

یه پاراگراف بگم ختم کلام! در واقع مهر تاییدیه رو این نظریه  فرشته جون ( آخرین پرواز)  که میگه: گیلی خانوم! انگار تو همه حرفاتو می زنی تا به جمله آخر برسی.

" بدا به حال راست قامتانی که در ابر ریشه دوانده و درانتظار معحزه اند.

آنانکه بی صبرانه منتظرند از آسمان آبی و بی ابر سیراب شده و در نم باران بهار، جوانه زنند و به بار نشینند.

 و خوشا آنانکه در پنهان خویش بهاری برای شکفتن دارند"

پانوشت (۱): راست قامتان= درختانی که در تهی ریشه دارند

پانوشت(۲):  ابر= افکار پوچ و نیات پلید

پانوشت (۳) : خیلی دوست داشتم عکس این درختای خشکی که ریشه شون تو ابره رو بکشم. منتها برعکس دفتر مشقم که همش همرامه، دفتر نقاشیم همرام نبود.

پانوشت (۴): خدا وکیلی گیلی خانوم لوپاش از خجالت گل انداخته و نمیدونه با چه رویی دوباره بنویسه . از همه بابت تاخیرای عجیب و غریبم عذر میخوام و پیشاپیش که چه عرض کنم پساپس عید رو به همتون تبریک میگم. عمری باشه انشالله سال دیگه جبران می کنم. 

دعوام نکنید دیگه !! به تته پته افتادم. دددوس س س ت ت ت و ن دددارم.

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 15:41  توسط گیلدا  | 

گریه بکن       افسوس       گریه بکن

  

سلام فاحشه! تعجب كردی!؟... میدانم در كسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است!
اما میخواهم برایت بنویسم شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه كبیره ای…!
میدانم كه میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی ! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد كه نان در بیارد
رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن كلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا
شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است !
مگر هردواز یك تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج كن… من در دیارم كسانی را دیدم كه دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شكر كه اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میكنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار كار می كنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم كه روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه كنم، زهد را بساط كنم، غسل هم نكنم، چهارشنبه
هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نكنم!
فاحشه!!!… دعایم كن
بلکه دعای ستم دیدگان مورد قبول باشد
فاحشه اعتراض کن
فاحشه پلاکارد در دست به در خانه خدا برو
فاحشه اعتصاب غذا کن
بلکه دلش رحم آید
لباس هایت را بر تن کن
فاحشه بر تن فروشیت ادامه بده
که تن فروشی بارها بهتر از فروش جامعه است
خودکشی صدباره بهتر از خوردن نان چرک آلود است
فاحشه بر خود ببال
که اگر تن می فروشی
اقتدار ملتی را به حراج نمی گذاری
فاحشه بر خود بناز

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 18:22  توسط گیلدا  | 

 هر کدوم از ما در زندگی برای خودمون حریم خاصی رو تعریف می کنیم . یه محدودۀ اختصاصی که در بعد کوچکتر ، محیط پیروامونمون رو با شعاع کم در بر می گیره و در طیفی وسیعتر، با توجه به خصوصیات شخصیتی و تعاملات اجتماعی ، شعاع این محدوده بزرگ و بزرگتر می شه!

به هر حال تجاوز در هر حالتی زشته، اونم .......به حریم شخصی دیگران!!

اما وقتی در کشور بی درو پیکری مثل ایران با امکانات عصر بوقش زندگی می کنی ، خواسته یا ناخواسته وجود افرادی که از لحاظ اخلاقی برات غیر قابل تحملند ، در این حریم شخصی، عادی و تکراری می شه و اینجاست که سیاستهای موزیانه و زیرکانۀ افراد به اوج خودش می رسه . باور نمی کنید؟! نمونش مورد پایین:

ساعت اوج ازدحام، 7:00 ، واگن خانمها

خانم (1) انگار امروز خیلی عصبانیه، کل صورتش قرمز شده و از گوشاش اینه  هو دودکش  دود می زنه بیرون!

احتمالا بدجوری از شلوغی جمعیت کلافه شده و شدیداً از کمبود فضا و فشار می ناله. دیگه کار از کار گذشته و حتی نگاههای کنایه دار و زمزمه هاو شکایتهای یواشکیش ، چاره ساز نیست.امان از این تقلا زدنهای الکی!! خانم مذکور برای فرار از این وضعیت که انگار به هیچ وجه با مزاجش سازگار نیست، گیر می ده به خانم (2) خانم بغل دستیش که خانم شما که دهنت بوی سیر می ده چرا وارد مکان عمومی می شی؟!

حالا منو می بینی چشمام درشت شده و از تعجب دقیقاً بالای سرم وجود دو عدد شاخ رو حس می کردم!  چرا؟!!

خوب خانم (2) از ایستگاه گلشهر تا ایستگاه صادقیه کنارم نشسته بود و با هم به اصطلاح چایی نخورده پسر خاله شده بودیم و کلی هم گپ زدیم اما من با اینکه وره دلش نشسته بودم هیچ بوی بدی استشمام نکرده بودم.موضوع جالب شده بود دو حالت وجود داشت : 1-  حس بویاییم مشکل داشته باشه که بعید بود چرا که بوی گند ادکلن که چه عرض کنم گلاب خانم کناریمو حس می کردم 2- این یه توطئه پلید برای ایجاد فضا بوده باشه  و عملاً بوی سیری وجود نداشته باشه  که این حالت گرچه تلخ اما  برای من خوشایند بود چرا که سیاست زیرکانه ای به نظر می رسید!

خیلی دوست داشتم از آب گل آلود ماهی بگیرم اما تر جیح دادم منتظر بمونم و عکس العمل خانم (2) رو تجزیه و تحلیل کنم.

داستان به اینجا ختم شد که خانم (2) که فوق العاده متین و با وقار به نظر می رسید کلی خجالت کشید و همه حرفش رو در یک جمله کوتاه، مختصر، مفید خلاصه کرد و اون اینکه « خانم من سیر نخوردم » اما انگار خانم (1) از دنده چپ بلند شده بود،  ول کن ماجرا نبود و مدام غر می زد تا جاییکه طفلکی خانم (2) در عین ناباوری با وجود اینکه حتی جای پا واسه ایستادن نداشت در بدترین شرایط ازش فاصله می گیره و با اینکارش  عملا به همه ثابت می کنه که مشکل از اون بوده !

حالا استدلال گیلی خانم:

واقعاً که! این خلق دوپا بخاطر حفظ موقعیت خودش، حتی به قیمت خورد کردن شخصیت یکی دیگه، چه کارا که نمیکنه!

با اینکه از سیاست خانم (1) خوشم اومد اما براش شدیداً متاسف شدم ، چرا که می تونست از استعدادها و راهکارهای موزیانش در جای دیگه و به نحو دیگه ای در جهت مثبت استفاده کنه!

در صد تاسفم برای خانم (2) چند برابر بود چرا که در عین بی گناهی خیلی راحت از حق مسلمش گذشت و سکوت اختیار کرد!

من نمیدونم مشکل چیه و از کجا نشأت گرفته؟! از فرهنگ نادرست اجتماع ؟! از ناهنجاری های شخصیتی افراد؟ از سیاست غلط و بی لیاقتی دولتمردان در تخصیص امکانات رفاهی؟ از رکود اقتصاد؟ از.....؟

از چیه که ما تو سری خور با قی موندیم و هنوز یاد نگرفتیم از حق خودمون دفاع کنیم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 11:8  توسط گیلدا  | 

 

یه سوال؟!!!

خدا وکیلی ،نامرده هر کی خالی ببنده!! 

چه حس و حالی بهتون دست می ده وقتی در خاتمه جلسه ای رسمی در خصوص لزوم بهسازی لرزه ای ( مقاوم سازی ) مدارس کشور در جمعی از کارشناسان حضور داشته باشید و  از مدیر کل نوسازی مدارس استان( ه.........ن ) جناب آقای مهندس ( ا........د ) بشنوید:

" مدارس استان مقاوم سازی نمی خواد! چند تا سگ  می گیریم ،تو حیاط مدرسه می بندیم ،زلزله که بیاد واق واق می کنند و بچه ها هم از مدرسه فرار می کنند! "

 

پانوشت (۱) : آقای مدیر کل محترم!  فوق دیپلم عمران دارند و در مکاتبات اداری برای ادای احترام و اینکه به مزاج حضرتعالی سازگار باشد  با عنوان مهندس خطاب می شوند.

پانوشت (۲): در اینجا بد نیست مقاله معروف" ۴۰ خصلت پسندیده سگ که باید در انسان باشد " را یادآور شویم و برای کاهش هزینه دولت به فرزندانمان واق واق کردن را بیاموزیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 17:33  توسط گیلدا  | 

روز از نو روزی از نو!

باز گیلی، باز مترو، باز اذحام و انفجار! 

 ( خدایا شکرت! زنده ام! نفس می کشم! توان این رو دارم که رو پای خودم بایستم!)

خانم صندلی رو به رویی:    

گیلی خانم:   

گیلی تو دلش می گه: وای وای وای! چه قیافه اخمو و خشنی!  گیلی نترس،حالا یه تعارف کن، زشته!

 یه نفس عمیق می کشه و با یه لبخند ملیح و دختر کش میگه: "خانم بفرمایین!" 

خانم صندلی رو به رویی : من تا دستمو نشورم چیزی نمیخورم.

گیلی تو دلش می گه: ای ول! پس دلش میخواد بخوره منتها مشکل دستشه! بزار یه کوچولو سر به سرش بزارم یه نمه نیشش باز شه!!

گیلی میگه:  إ چه جالب!  من اگه دستمو بشورم چیزی نمیخورم! 

خانم صندلی رو به رویی: چرا؟!!..... خوب دستم پاکیزه ست ،حیفه کثیف میشه!! 

گیلی یه نمه آب و تابشو بیشتر می کنه، زبونشو دور لبش می چرخونه، شروع می کنه به خوردن انگشتاش!! خانم خشنه هم  آب از لب و لوچش آویزونه  

خانم صندلی روبه رویی: خوشمزه ست؟!!

گیلی: آره!!

خانم خشنه: میدونی چرا؟!!

گیلی: اوهوم!! چون میکروب داره !!! 

حالا  بیخیال بهداشت ! بفرمایین میکرب!!  

آخ ببخشید " تمبر هندی "

خانوم صندلی روبه رویی انگار رام شده، گیلی رو آرزو به دل نمی ذاره و در حالیکه می خنده ، خم می شه یه کوچولو ازتمبر هندی بر میداره! 

پانوشت ۱: امان از حرفای یواشکی دل! " یکی نیست به اینا بگه بهداشت کیلو چند؟!! بخور حالشو ببر!"

پانوشت۲ :ـ آقا بابک نبینم دفعه بعد تهدید کنی دیگه پیشم نیای ها!! گیلی خانوم همون گیلی یه شیطونه سابقه!!! شما ها نباشید من واسه کی بنویسم ؟!!! هان؟!! 

مخلص همتونم هستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 10:17  توسط گیلدا  | 

 

 ناله هامان در انعکاس اصواتی گنگ و بی نشان محو گشته و گونه های سیلی خورده و کبود شدۀ مان در زیر تازیانه دروغ و دورویی، نشان همیشه جاودان معصومیت از دست رفتۀ ماست!!

بار الهی ! مگذار یک وجود ، یک حضور، یک ضربان بی صدا که به شماره می رود در ذرات معلق هوا پنهان شود.

"پرنده ای بی بال، هویتی نامعلوم، فانوسی بی نور، شبگردی کور، هرچه بودم ، هر چه باشی، ناز نگاه اقاقی را به دنیای مفروش!

انسان باش و در فقدان اندکی صداقت تحصن کن!!! "

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 17:56  توسط گیلدا  | 

 

چقدر سخته! گل آرزوت تو باغچۀ یکی دیگه باشه و تو روزی هزار بار خودتو بکشی و زیر لب آروم بگی:

" گل من ! باغچه نو مبارک"  

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 15:0  توسط گیلدا  |